سلام مهمان عزيز! به نظر ميرسد شما در حال حاضر عضو نيست. در حال حاضر دسترسي کامل و... را نداريد. براي استفاده بهتر از سايت ثبت نام کنيد.
رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی ) - صفحه 2
advertisement
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 22
  1. #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    رمان زیبای ریشه در عشق نوشته ی لیلا رضایی در 600 صفحه و 17 فصل

    در حالی که چشمهایش روی برگه ی سیاه شده از اعداد و اشکال هندسی خیره مانده بود، افکارش پا فراتر از حقایق می نهاد و در سرزمین رویاها سیر می نمود. نمی دانست با آن احساسی که احمقانه می پنداشت چه بکند و چطور مهارش کند. عقل به او حکم می کرد از او کناره بگیرد اما دل سرکشی می کرد و گستاخانه به سوی او کشیده می شد. این کشش بیشتر از روز قبل خود را نشان می داد و او هیچ راه فراری نداشت. می ترسید این کشش که او عشق می نامدش باعث رسوایی خودش و بدنامی او شود.
    صدای باز شدن در او را از رویای شیرینش بیرون راند.با حرکتی سریع به سمت در چرخید. چهره ی مهربان پدرش امیر در میانه ی در ظاهر شد. لبخندی زد و گفت:
    _شیوا جان...
    نگاه شیوا باعث شد مکث کوتاهی بکند و با شرمندگی ادامه دهد:
    _معذرت می خوام، همیشه فراموش می کنم که قبل از ورود در بزنم.
    شیوا تبسمی کرد و گفت:
    _من هم همیشه به شما گفته ام مهم نیست، کاری داشتید؟
    _بله...فکر کردم متوجه شده ای که عمو فرهاد آمده. خواستم بیای پایین.
    شیوا نگاهش را از او دزدید و گفت:
    _خیلی درس دارم.
    پدرش با دلخوری گفت:
    _فکر نمی کنم یک احوالپرسی چند دقیقه ای زیاد وقتت را بگیرد.
    شیوا گفت:
    _باشه...باشه شما بروید من هم می آیم
    پدرش با تردید گفت:
    _مطمئنباشم که...
    شیوا ناراحت پاسخ داد:
    _گفتم که...می آیم

    پدرش نگاهی کوتاه و گذرا به او نهاد و از اتاق خارج شد. شیوا به چک نویس ها نگاه کرد. از اینکه به پدرش دروغ گفته بود شرمنده بود. در آن چند ساعتی که داخل اتاقش نشسته بود به همه چیز فکر کرده بود جز امتحان فردا.
    از جا برخواست، قبل از خارج شدن از اتاق، مقابل آیینه ایستاد و به خودش نگاه کرد و بعد با شتاب از اتاق خارج شد. وسط پله ها رسیده بود که پدرش با دیدن او گفت:
    _یک خبر خوش!
    شیوا تا پیین پله ها رفت و گفت:
    _سلام
    فرهاد همراه با جواب سلام، طنز آلود گفت:
    _تو این همه درس خوندی دانشمند نشدی؟
    شیوا نگاهی به جعبه شیرینی انداخت و گفت:
    شما هم اینقدر زحمت می کشید فکر شرمندگی ما را نمی کنید؟
    بی بی با سینی چای وارد شد و گفت :
    _دوباره شروع نکنید. امروز باید گفت و خندید.
    شیوا روی مبلی مقابل فرهاد نشست و گفت:
    _خب این خبر خوب که باعث دست و دلبازی شده چی هست؟
    بی بی زودتر از بقیه بدون مقدمه گفت:
    بالاخره عمو فرهادت تن به ازدواج داد!
    شیوا ایستاد و مبهوت به بی بی نگاه کرد.پدرش خندید و گفت:
    _چیه ؟تو هم که شوکه شدی.
    شیوا با دستپاچگی گفت:
    _خب، خب آره...حالا این خانم چه کسی هست؟
    پدر گفت:
    _سارا...دختر مهندس بهرام پور
    شیوا ناباورانه گفت:
    _سارا...منظورتان همان دختر لوس و ترشیده ی ...
    پدرش حرفش را قطع کرد و با ناراحتی گفت:
    شیوا!مواظب حرف زدنت باش. حق نداری در مورد کسی که به خوبی نمی شناسی این طور بی ادبانه اظهارنظر کنی.
    شیوا با عصبانیت گفت:
    _بعد از این همه مدت یک دختر خودخواه را برایش انتخاب کردید؟این دختر خوب و با اخلاق .چرا او ... اصلا خودتان می دانید چهطور دختر است یا چند سال دارد و ...
    این بار پدرش با عصبانیت بیشتری حرف های طوطی وار او را قطع نمود و گفت:
    _بس کن شیوا ... فهمیدی؟ عمو فرهاد برای انتخابش احتیاجی به نظرات جنابعالی نداره.
    شیوا با خشم گفت:
    انتخابش یا انتخاب شما ؟
    پدر پاسخ داد :
    پیشنهاد من و انتخاب خودش.


    گذرایش، بیشتر عصبی اش کرد. انتظار داشت از او جانبداری کند، اما مثلمجسمه نشسته بود و او را می نگریست. با دلخوری از جا برخاست و سالن را ترککرد.
    بعد از رفتن شیوا، فرهاد با اندوه گفت:
    _معذرت می خواهم امیر انگار روز جمعه ی شما را خراب کردم.
    امیر با شرمندگی پاسخ داد:
    _نه... نه... من باید معذرت بخواهم. اصلا نیفهمم این دختر چرا اینقدر عوض شده.
    بی بی گفت:
    _تازگی ها حساس شده.
    فرهاد فنجان چایی اش را برداشت و گفت:
    _مطمئنا مرگ افسانه باعث زودرنجی و تغییر رفتارش است.
    امیر لبخند تلخی زد و گفت:
    _بعد از سه سال...
    بی بی با صدای گرفته گفت:
    دختر ها در این سن و سال نیاز به مونس و همدم دارند. یک همراه مثل مادر... من که نتونستم جای خالی مادر ش را پر کنم، فقط مزاحمشما بودم.
    امیر لبخندی زد و گفت:
    _این حرفها چیه بی بی؟شما روی سر ما جا دارید و من مثل مادر خودم دوستان دارم. شما مرا به یاد افسانه می اندازید.
    مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد :
    بهتره که این حرف ها را کنار بگذاریم.
    و رو فرهاد نمود و گفت:
    _چرا خان جان را با خودت نیاوردی؟
    فرها کمی از چایش را نوشید و گفت:
    _امروز رفته منزل فرامرز. بالاخره باید یکی خبر ازدواج مرا به او بدهد.
    امیر با خنده گفت:
    _واقعا كه خبرداغی است مردی که در سی و یک سالگی تن به ازدواج داد!

    در همین حال شیوا به اتاقش پناه برده بود و با دلی دردمند به شدت می گریست. دلش می خواست مهربان رویاهایش را آنجا بیابد. با کلمات مهرآمیزش تسلایی دل زخم خورده اش باشد و به او اطمینان دهد که تا آخر عمر در کنارش خواهد ماند، اما...
    او شکست خورده تر از همیشه کنج اتاقش نشسته بود و به عکس های محبوبش نگاه می کرد. دلش می خواست با کسی درد و دل کند که همرازش باشد و از او دلجویی کند . پروانه دوست و همکلاسی اش تنها کسی بود که از عشق جانسوز او با خبر بود. درست زمانی که پروانه نظر او را در مورد برادرش پیام پرسیده بود، پرده از راز سر به مهرش برداشته بود. اما چه سود؟ چون هیچگاه نتوانسته بود آن مرد رویایی و دوست داشتنی را به پروانه معرفی کند. علی رغم اصرارهای پروانه، هیچگاه جرات معرفی او را پیدا نکرده بود.

  2. #11

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
    ساعت سه و نیمه ما که نمی خواهیم فقط برای شام خوردن برویم . از طرفی شیوا مدرسه است و بی بی هم دست تنها.
    خان جان گفت:
    من این چیزها را خوب می دانم چرا به جای این حرفها تماسی با منزل پدرش نمی گیری؟
    فرهاد با حالتی عصبی، موهایش را دست کشید و گفت:
    اگر آنجا نبود چه؟ من چه جوابی باید بدهم؟ د ... آخه نمی پرسند تو خبر نداری همسرت کجاست؟
    خان جان گفت:
    بگو کسی جراءت نمی کند از دختر زبان دراز شما بپرسد کجا می رود و چه وقت بر می گردد.
    فرهاد سیگاری روشن کرد و به سمت تلفن رفت. شماره منزل بهرام پور را گرفت و دقایقی صحبت کرد بعد از قطع تماس گفت:
    آنجا بود داره میاد.
    خان جان گفت:
    خواهش می کنم فرهاد وقتی آمد با او برخورد نکن باور کن من حوصله یک جر و بحث دیگر را ندارم. از طرفی موءاخذه کردن او هیچ فایده ای ندارد.
    فرهاد دود سیگارش را بیرون داد و گفت:
    می دانم ... می دانم
    نیم ساعت بعد سارا از راه رسید بدون اینکه سلام کند از کنار آنها گذشت و به طبقه بالا رفت. فرهاد با حالتی عصبی به دنبالش رفت اما قبل از اینکه وارد اتاق شود سارا در را به شدت به هم کوبید و آن را قفل کرد
    فرهاد که سعی داشت خونسردی اش را حفظ کند گفت:
    سارا .... هنوز قهری، خیلی خب هر چه تو بگویی اما حالا باید لباسهایت را عوض کنی تا برویم منزل امیر.
    سارا با خونسردی گفت:
    بایدی در کار نیست چون من حوصله ندارم اما تو و خان جانت می توانید بروید.
    فرهاد گفت:
    یعنی چه که حوصله ندارم ؟ این مهمانی به خاطر توست.
    سارا گفت:
    و من حوصله ندارم مگر زبون نمی فهمی؟ اگر خیلی دلت می خواهد بروی خب برو.
    فرهاد گفت:
    ببین سارا اگر این قهرها و این رفتار بچه گانه به خاطر اون ادکلن است که باشه.... باشه همین امشب از شیوا پس می گیرم و تقدیم تو می کنم.
    سارا گفت:
    به هر حال من امشب آنجا نمی آیم که تو بخواهی ادکلن را از او پس بگیری . در ضمن اون ادکلن را هم فراموش کن ، چون ربطی به اون نداره.
    فرهاد گفت:
    پس به خاطر چی دلخور هستی؟
    سارا گفت:
    الآن حوصله ندارم که برایت توضیح بدهم باشه برای وقتی که سرحال شدم.
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    یعنی تو امشب به منزل امیر نمی آیی؟
    سارا فریاد زد:
    نه ... یعنی من هیچ وقت پایم را آنجا نمی گذارم ، نه امشب و نه شبهای دیگر.
    فرهاد پرسید:
    برای چه؟ من حق ندارم بدانم؟
    سارا با تمسخر خندید و گفت:
    اتفاقا" تو چنین حقی نداری و من هم مجبور نیستم علتش را به تو بگویم
    فرهاد با کلافگی گفت:
    خیلی خب بعدا" درباره اش حرف میزنیم اما حالا در را باز کن
    سارا فریاد زد:
    برو گمشو ... فهمیدی ، گورت را گم کن
    فرهاد با عصبانیت از پله ها پایین رفت و خطاب به خان جان گفت:
    بلند شو مادر ، بلند شو برویم.
    خان جان با تعجب گفت:
    یعنی چی؟ پس سارا؟
    فرهاد گفت:
    او نمی آید ... می گه حوصله ندارم.
    خان جان گفت:
    اینکه نمی شود ما برویم و او نیاید این مهمانی به خاطر شماست.
    و خودش برای راضی کردن سارا به طبقه بالا رفت اما هر چه او را صدا زد جوابی نشنید.
    شیوا قبل از اینکه وارد شود به جاکفشی نگاه کرد و بعد وارد شد امیر جلوی تلویزیون روشن نشسته بود و مشغول مطالعه روزنامه بود سر و صدای ظرف
    شستن بی بی هم از آشپزخانه به گوش می رسید شیوا با صدایی که در آن شادی موج می زد گفت:
    سلام بابا ... مثل اینکه مهمانها هنوز نیامده اند
    امیر گفت:
    سلام دخترم ... هنوز که نیامده اند وقتی از شرکت می آمدم فرهاد را دیدم گفت می ره سارا و خان جان را بیاره.
    شیوا به آشپزخانه سرک کشید و گفت:
    سلام بی بی ، صبر کن لباسهایم را عوض کنم ، باقی کارها با من.
    بی بی لبخندی زد و گفت:
    علیک سلام دخترم کار زیادی نمانده
    شیوا به اتاقش رفت و بعد از دقایقی برای کمک به بی بی پیوست
    بعد از آماده شدن شام ، شیوا دیوان حافظ را روی میز قرار داد و گفت:
    فکر نکنم امشب برایمان فال بگیرد.
    امیر که روزنامه را کنار گذاشته بود به ساعتش نگاه کرد و گفت:
    دیگر از فال گیری استعفا داده . فکر نمی کنی دیر کردند؟
    در همین هنگام صدای زنگ تلفن در سالن پیچیدشیوا گوشی را برداشت و گفت:
    بفرمایید
    صدای خان جان در گوشی طنین انداخت:
    سلام شیوا جان
    سلام خان جان ، شما هنوز راه نیافتادید؟
    شیوا جان ، راستش زنگ زدم بگویم برای ما مهمان رسیده ، از فامیلهای سارا ... لطفا" گوشی را بده به پدرت ، فرهاد می خواهد عذر خواهی کند
    شیوا از او خداحافظی کرد و گوشی را به سمت امیر گرفت و گفت:
    با شما کار دارند
    و دیگر منتظر نماند و به اتاقش رفت همه آن شور و شوق به یکباره خاموش شده بود
    بعد از قطع تماس فرهاد با دلخوری به طبقه بالا رفت خواست وارد اتاقش شود که سارا در را باز کرد و گفت:
    چرا نرفتید؟
    بدون تو؟
    سارا پوزخندی زد و گفت:
    من که به تو اجازه دادم بروی.
    فرهاد گفت:
    سارا مشکلت چیه؟چرا با من اینطور بی ادب رفتار می کنی؟
    می خواهی بدانی؟ خیلی خب بیا داخل اتاق.
    فرهاد وارد شد و روی مبل نشست و گفت:
    بفرمایید
    سارا در حالیکه قدم میزد گفت:
    خودت باید بدانی که مهریه عندالمطالبه است.
    فرهاد خنده کوتاهی کرد و با تمسخر گفت:
    آره ... میدانم چون اگر نمی دانستم ممکن بود تمام ثروتم را مهرت کنم.
    سارا خندید وگفت:
    آنقدرها به من علاقه نداشتی که دست به چنین ریسک بزرگی بزنی. در ضمن خوب می دانم که مهریه مثلا" سنگین من یک سوم از ثروت سرشارت هم نمی شود
    فرهاد یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
    که اینطور ... پس تو قبل از ازدواج با من ، ثروتم را تخمین زده ای؟
    سارا با جدیت گفت:
    من مهریه ام را می خواهم ، همین فردا.
    فرهاد سیگاری روشن کرد و با تمسخر گفت:
    می توانم بپرسم بعد که مهریه ات را گرفتی ، طلاق هم می خواهی یا نه؟
    سارا گفت:
    نه عزیزم پرداخت مهریه ربطی به طلاق ندارد .
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    پس این تقاضای احمقانه برای چیست؟
    سارا مقابل فرهاد ایستاد و گفت:
    اولا" که این درخواست احمقانه حق مسلم من است فهمیدی؟ در ضمن تصمیم دارم با پولش کار کنم و از سود حاصله اش استفاده کنم دلم نمی خواهد هر وقت به پول احتیاج دارم کاسه گدایی جلوی تو بگیرم تازه باید کلی برایت ناز و عشوه کنم
    فرهاد خنده عصبی کرد و گفت:
    ناز ... ؟ من در این مدت از تو جز ناسزا و قهر چیز دیگری ندیده ام اما بدون دلگیری از رفتار نادرستت هر چقدر پول خواستی در اختیارت گذاشته ام چون معتقدم هر چه دارم متعلق به همسرم است
    سارا گفت:
    چه عقاید قشنگی داری ! به هر حال من همیشه به پول زیاد احتیاج دارم .
    فرهاد گفت:
    مثلا" چقدر؟
    ساراگفت:
    گفتم که من مهریه ام را می خواهم همین فردا
    سپس به سمت در رفت و آن را برای فرهاد باز کرد و گفت:
    وقت شام می بینمت
    فرهاد سیگارش را در زیر سیگاری انداخت و از اتاق خارج شد
    شب برای فرهاد به سختی سپری شد درست از هنگامی که با سارا ازدواج کرده بود دچار بیدار ، خوابی شده بود چرا که رفتار نامناسب سارا او را به فکر می انداخت و او تا صبح به زندگی اش فکر می کرد آن شب قبل از اینکه به رختخواب برود با یک تماس تلفنی ، پدر و مادر سارا را از خواسته دخترشان مطلع کرد و از آنها خواست فردا صبح به عنوان ناظر برای پرداخت مهریه آنها را همراهی کنند.

    ************************************************** **************************
    فرهاد و خان جان به همراه پدر و مادر سارا داخل سالن به انتظار سارا نشسته بودند و او بعد از تعويض لباس پايين آمد با ديدن پدر و مادرش ، قبل از هر کاري پرخاشگرانه به فرهاد گفت :
    براي چي پدر و مادرم را خبر کردي؟ فکر کردي مي توانند مرا از خواسته ام منصرف کنند ؟
    خانم بهرام پور معترضانه گفت :
    سارا اين چه طرز صحبت کردن با شوهرت است ؟
    فرهاد گفت :
    خودتان را ناراحت نکنيد خانم بهرام پور من و خان جان عادت کرده ايم
    سپس رو به سارا کرد و گفتم :
    خواستم همراه ما به محضر بيايند تا شاهد پرداخت مهريه و ثبت آن باشند
    خانم بهرام پور از جا برخاست و گفت :
    سارا من بايد با تو صحبت کنم.
    سارا گفت:
    نه مامان جان خواهش مي کنم حرفي نزنيد چون من تصميمم را گرفته ام
    خانم بهرام پور بازوي سارا را گرفت و در حاليکه او را به سمت کتابخانه مي برد گفت :
    بايد گوش کني
    هر دو وارد کتابخانه شدند خانم بهرام پور بي مقدمه و با جديت گفت :
    حالا شوهرت هيچي ، اما من و پدرت بايد بدانيم چه اتفاقي افتاده که تو مي خواهي مهريه ات را بگيري نکند واقعا" ديوانه شده اي؟
    سارا گفت :
    ديوانه؟ من مهريه ام را مي خواهم اين ديوانگي است؟
    خانم بهرام پور صدايش را پايين آورد و گفت:
    بله ... بله ... چون با اين کار نه تنها رشته مهر و محبتتان از هم گسيخته مي شود بلکه فرهاد از اين به بعد به هر بهانه اي مي تواند طلاقت دهد
    سارا گفت :
    اولا" که او مرد پولداريست هر وقت بخواهد بهانه گيري کند و با پرداخت مهريه ميتواند مرا طلاق دهد ، در ثاني شما خوب مي دانيد هيپ مهر و محبتي بين من و اون وجود نداشته و ندارد من به اصرار شما با او ازدواج کردم
    خانم بهرام پور گفت :
    فکر نمي کنم ضرر کرده باشي يک مرد متمول و فوق العاده نجيب و آرام ... ديگر په مي خواهي؟
    سارا گفت :
    درسته ، اما اون حرفهايي که در موردش توي شرکت شايعه شده بود چي ؟
    خانم بهرام پور با تعحب گفت :
    چه کسي اين حرفها را به تو گفته ؟ به هر حال هر کسي بوده قصد از هم پاشيذن زندگي تو را داشته و انگار موفق هم شده
    سارا گفت :
    خودم قصدش را مي دانستم
    خانم بهرام پور گفت :
    دخترم آن حرفها همه شايعه بود ، فهميدي ؟
    سارا گفت :
    از کجا معلوم ؟ اصلا" چرا تو پدر در موردش حرفي به من نزديد ؟
    خانم بهرام پور گفت :
    براي اينکه نمي خواستيم آن شايعات باعث شود که تو فرصت خوبي را از دست بدهي
    سارا خنديد و گفت :
    من دختر بابا هستم ، پس خوب مي دانست که من هيچ وقت از اين ثروت کلان نمي گذشتم حالا هم که به اين ثروت رسيده ام مي خواهم به خوبي از آن استفاده کنم مي توانم با آن تجارت کنم و با سودش به همه جاي دنيا سفر کنم ، آن هم با دوستانم نه با مردي که دائم به جانم غر بزند
    خانم بهرام پور گفت :
    سارا مي ترسم با اين راهي که در پيش گرفته اي فرهاد را مجبور کني براي ذره اي محبت به سمت زن ديگري کشيده شود
    سارا خنديد و گفت :
    بره به درک ! وقتي که توي پول غرق بشوم چه اهميتي دارد ؟
    ************************************************** ***************
    مهرداد گوشي را روي دستگاه قرار داد و گفت :
    کسي نيست خدمتکار گفت با بهرام پور رفتند بيرون ولي منزل آنها هم کسي نبود
    امير از پشت ميز برخاست و گفت :
    کجا رفته ؟ بيمارستان هم نبود دلواپس شدم
    هنوز کتش را از چوب لباسي بر نداشته بود که در اتاق باز شد و فرهاد وارد شد و گفت :
    سلام صبح به خير
    امير گفت :
    ظهر بخير فرهاد جان ساعت يازده و نيم است
    مهرداد گفت بيچاره صاحب ملک تا همين الآن اينجا بود
    فرهاد کتش را در آورد و روي مبل نشست و گفت:
    معذرت مي خواهم ، امروز تمام وقتم توي بانک و محضر گرفته شد
    مهرداد و امير نگاهي به هم کردند فرهاد ادامه داد:
    به هر حال خريد اون زمين کنسل شد
    امير پرسيد :
    جاي بهتري رو قولنامه کردي ؟
    فرهاد لبخندي زد و گفت :
    نه امير جان من مثل تو و مهرداد در اين کار سررشته ندارم
    مهرداد با ترديد پرسيد :
    پس بانک ، محضر ...؟ !
    فرهاد نگاهي به هر دو نمود و گفت :
    سارا مهريه اش را مطالبه کرده بود امروز هم مجبور شدم تمام وقتم را صرف اين کار بکنم فعلا" هم کلي از سرمايه اي که براي خريد اون زمين و ساختش داشتم از دستم رفت
    امير و مهرداد با تعجب و همزمان با هم گفتند :
    مهريه... ؟ !
    مهردا پرسيد :
    مشکلي برايتان پيش آمده؟
    فرهاد لبخند تلخي زد و گفت:
    فقط مهريه اش را مي خواست راستي امير به خاطر ديشب واقعا" شرمنده شدم
    امير روي مبل کنار فرهاد نشست و گفت :
    تو و سارا با هم نمي سازيد؟
    مهرداد با ناراحتي گفت :
    عيب از فرهاد نيست تو خوب مي داني که دختر بهرام پور مشکل رواني داشته با نامزد قبلي اش بخاطر پول به هم زده ، اما باز هم او را به فرهاد پيشنهاد کردي فرهاد هم حرف تو را قبول کرد مثل يک برادر تو دستپاچه شده بودي ترسيدي که ...
    فرهاد با صداي نسبتا" بلندي گفت :
    بس کن مهردا ... تو اجازه نداري با امير با اين لحن صحبت کني
    امير شرمنده از جا برخاست ، کتش را برداشت و گفت :
    من ... من واقعا" متاسفم فرهاد فکر مي کنم کار اشتباهي کردم ، اشتباه و غير قابل جبران
    و اتق را ترک کرد فرهاد با ناراحتي گفت :
    اصلا" کار درستي نکردي
    مهرداد گفت :
    آخه دلم مي سوزه واسه تو ، زندگي تو و ... شيوا ...
    فرهاد لبخند تلخي زد و آهي کشيد و گفت :
    حافظ گفته:
    در طريق عشقبازي امن و آسايش بماست
    ريش باد آن دل را که با درد تو خواهد مرهمي
    مهرداد پوزخندي زد و گفت :
    تا کي قرار انتظار بکشي ؟
    فرهاد گفت :
    ديگه هيچکدام انتظار نمي کشيم فقط با خاطرات زندگي مي کنيم
    پس سارا چي ؟
    خدا گواه است که من تمام محبت و عشقم را در اين دوسه ماه به پاي او ريختم در برابر توهينهاش سکوت کردم اما او زني است که فقط پول برايش مهم است حالا مي دانم از نظر عاطفي در حقش کوتاهي نکردم
    مهرداد گفت :
    تو ديوانه اي ... البته مي ببخشيد قربان
    فرهاد تبسمي کرد و گفت :
    از وزارت چه خبر ؟
    مهرداد گفت :
    مي خواستي چه خبر باشد؟می دانی ماموران دولت پهلوی زور دارند امروز هم اینجا بودند گفتند باید طی یکی دوماه آینده که پروژه شان راه اندازی می شه من و امیر آنجا باشیم
    فرهاد گفت:
    پس من اینجا را به چه کسی بسپارم ؟ به بهرام پور که نمی شود اعتماد کرد
    مهرداد خندید و گفت:
    ای داماد بدجنس ! کمی سر کیسه را شل کن ، ماموران پهلوی خیلی خوب می توانند بهرام پور را جای یکی از ما جا بزنند و از شر پدرزن چند وقتی راحت شوی به هر حال این پروژه دولتی است و نمی توانی از زیر آن شانه خالی کنی
    فرهاد از جا برخاست و گفت:
    رفتن یکی از شما به گیلان کارهای شرکت را عقب می اندازد به هر حال تا آن موقع فکری خواهم کرد فعلا" می روم دنبال امیر ، فراموش نکن یک عذرخواهی به او بدهکاری.

  3. #12

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    فصل پنجم

    آخرين نفري که آنجا را ترک کرد پروانه بود جلوي در ، شيوا را بوسيد و گفت:
    اميدوارم هميشه موفق باشي.
    شيوا تشکر کرد و گفت:
    من هم اميدوارم در تمام مراحل زندگيت موفق و پيروز باشي
    صداي خان جان که از داخل سالن شيوا را صدا مي زد باعث شد دو دوست زودتر از هم خداحافظي کنند شيوا با عجله وارد
    ساختمان شد و گوشي را گرفت و گفت:
    سلام بابا
    امير از آن سوي خط گفت:
    سلام شيوا جان چطوري ؟
    خوبم بابا ، امروز يک مهماني به خاطر قبولي در دانشگاه دادم عده اي از دوستانم را دعوت کردم آنها هم مرا شرمنده کردند و
    برايم کادو گرفتند راستي بابا شما چه وقت برمي گرديد ؟
    امير گفت:
    اين پروژه تا آخر تابستان طول مي کشه ببينم مشکلي پيش آمده ؟
    شيوا گفت:
    مشکل که نه ، اما خاله هوري يک عمل جراحي دارد ،بي بي بايد برود اصفهان و من تنها مي مانم
    امير پرسيد ؟
    کي نوبت داره ؟
    شيوا پاسخ داد :
    نمي دانم ، تلفني اطلاع مي دهد
    امير گفت:
    سعي مي کنم تا آن موقع مرخصي بگيرم اگر هم نشد فکر ديگري مي کنم خب کاري نداري؟
    نه متشکرم مواظب خودتان باشيد خداحافظ
    بعد از قطع تلفن ، براي جمع کردن وسايل پذيرايي به کمک خان جان و بي بي رفت بعد از مرتب کردن اتاق پذيرايي ، خان جان از
    شيوا خواست تا هدايايش را باز کند شيئا اول کادوي پروانه را که يک کتاب بود باز کرد و در حين باز کردن دومين کادو گفت :
    چرا سارا نيامد ؟فکر مي کنم اصلاً به منزل ما نيامده فرهاد هم سرسنگين شده از وقتي ازدواج کرده پايش را اينجا نگذاشته
    خان جان گفت :
    خب ديگه ، سرش کمي شلوغ شده ، تازه من هم به اندازه کافي او را نمي بينم
    شيوا گفت:
    شايد سارا دوست نداره با ما رفت و آمد کنه
    خان جان مکثي کرد و گفت :
    او فقط مجالس دوستانه خودش و رفتن به مسافرت را دوست دارد
    بي بي گفت :
    خب شما بايد او را نصيحت کنيد اين که نشد زندگي !
    خان جان گفت :
    چي مي گي بي بي ؟! اين دختر مگر نصيحت بردار است؟ اگر زن زندگي بود دو روزه مهريه اش را طلب نمي کرد و ...
    صداي زنگ منزل او را از ادامه حرفش بازداشت و گفت :
    حتماً فرهاده ...اومده دنبال من
    شيوا براي باز کردن در از جا بر خاست و گفت :
    کجا خان جان ؟ مگه من مي گذارم برويد ، من و بي بي تنها هستيم بايد اينجا بمانيد
    خان جان گفت:
    فرهاد هم تنهاست سارا واسه خوش گذراني رفته رامسر
    شيوا در را براي فرهاد باز کرد و خودش به آشپزخانه رفت تمام وجودش از استرس مي لرزيد دو ماه از آخرين باري که فرهاد را
    ديده بود مي گذشت .وحالا بعد از دو ماه ، بار ديگر چشم در چشم هم مي شدند شيوا با دستاني سرد و لرزان مشغول درست کردن
    شربت شد با اينکه پنج ماه از ازدواج او مي گذشت اما نتوانسته بود عشقش را فراموش کند
    صداي فرهاد که در حال احوال پرسي با بي بي بود از داخل سالن به گوش مي رسيد مثل هميشه آرام بود و پر از صفا . نفس
    عميقي گشيد ، کمي بر خود مسلط شد و با سيني شربت از آشپزخانه خارج شد و گفت :
    سلام
    فرهاد با يک حرکت به سمت او چرخيد رنج و اندوه در چهره مردانه اش بيداد مي کرد و شيوا به وضوح آن را ديد لبخندي زد و
    گفت :
    سلام خانم دکتر ! حالت چطوره ؟
    شيوا تبسمي کرد و گفت :
    هنوز براي ثبت نام نرفتم آن وقت تو اسم دکتر را روي من گذاشتي
    فرهاد کتش را در آورد و روي دسته مبل قرار داد و گفت :
    چشم به هم بزني درست هم تمام شده خانوم دکتر
    سپس نشست ، شيوا سيني شربت را روي ميز جلوي او قرار داد و فرهاد گفت :
    تبريک مي گم اميدوارم هميشه موفق باشي
    شيوا تشکر کرد و کت او را گرفت و گفت :
    آويزانش کنم يا افتخار نميدهيد شام را با ما باشيد؟
    فرهاد لبخندي زد و گفت :
    اگر خان جان اجازه بده اين افتخار نصيبت ميشه اما کتم را بده
    شيوا به خان جان نگاه کرد با لبخند او ، شيوا خوشحال شد کت را به دست فرهاد داد و او از داخل جيبشبسته کادو کرده اي را
    خارج کرد و به سمت شيوا گرفت و گفت :
    قابل تو را ندارد
    شيوا لبخندي زد و گفت :
    باز غافلگيرم کردي
    بسته را از فرهاد گرفت و باز کرد جعبه شيک و فانتزي را گشود و با ديدن روان نويس طلا فرياد زد:
    واي ... خداي من... اين ... اين خيلي قشنگه و خيلي هم گران ! من نمي توانم قبول کنم
    خان جان مصرانه گفت :
    قبول کن اين هديه من و فرهاد به توست تو که نمي خواهي دست ما را رد کني ؟
    شيوا به فرهاد که مشتاقانه او را مي نگريست نگاه کرد وگفت :
    متشکرم فرهاد خيلي قشنگه
    بعد کت او را آويزان کرد و گفت:
    خب براي شام چي ميل داريد؟
    فرهاد به شوخي گفت :
    ببينم دختر ، تو خساست را از کي به ارث برده اي ؟ امير اگر اينجا بود ما را به يک رستوران دعوت مي کرد
    شيوا خنديد و گفت :
    از بي پولي ... راستش مهماني امروز کمي خرج روي دستم گذاشت مي ترسم پولي را که بابا واسه خرجي گذاشته ...
    فرهاد با اخم حرف شيوا را قطع کرد و گفت:
    اين باباي تو چه اخلاقي داره حاضره در مضيقه باشه اما درصد خيلي از سود شرکت برداره
    شيوا گفت :
    اما ما در مضيقه نيستيم
    خان جان گفت :
    خيلي خب بچه ها ، شام امشب ميهمان من حالا شيوا جان برو ديوان حافظ را بياور تا کمي فال بگيريم
    شيوا ديوان را از درون قفسه کتابخانه بدست خان جان داد و خودش هم نشست خان جان کمي مکث نمود ديوان را به سمت شيوا
    گرفت و گفت :
    فال باشد براي يک شب ديگر تو برايمان غزل بخوان
    شيوا با تبسمي کتاب را گرفت ، غزل مورد نظرش را آورد ، چند بيت از آن را انتخاب کرد و با صدايي آهسته شروع کرد به
    خواندن :
    در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
    سرنشین کوی رندان و سربازانم چو شمع
    روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
    بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
    در میان آب و آتش ، همچنان سرگرم توست
    این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع
    در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
    ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
    کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
    تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
    سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
    تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
    خان جان گفت :
    عالی بود دخترم به من که آرامش داد
    فرهاد لبخندی زد و در جواب غزلی که شیوا خوانده بود گفت :
    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
    لبخند از لبان شیوا رخت بربست نگاه کوتاهی به خان جان نمود کتاب را روی میز قرار داد و از جا برخاست خان جان نگاه سرزنش
    باری به فرهاد کرد و خطاب به شیوا گفت :
    کجا دخترم ؟
    شیوا جلوی در آشپزخانه ایستاد گفت :
    می خواهم چایی درست کنم شما ادامه بدهید
    خان جان دیوان دا برداشت و با صدای دلنشین غزلی از آن را خواند بی بی با تبسمی به آن گوش فرا داده بود فرهاد سیگارش را
    روشن کرد و از جا برخاست شیوا از گفته فرهاد به شدت رنجیده بود مصراعی که فرهاد خوانده بود خنده تمسخر باری بر
    احساسات لطیف و پاکش بود آنقدر خود را خرد شده حس کرده بود که دلش می خواست به اتاقش پناه ببرد و ساعتها گریه کند
    هرگاه عشق او را نسبت به خود باور می کرد ضربه ای سنگین از جانب فرهاد ، تمام رویاهای شیرینش را ویران می ساخت
    فرهاد وارد آشپزخانه شد و با دیدن فنجان لبریز از چای که زیر شیر سماور لبریز شده بود خندید و گفت :
    خانوم حواس پرت ! عوض فنجان، سینی را هم پر از آب جوش کردی
    شیوا با کلافگی گفت
    به تو ربطی ندارد
    و شیر سماور را بست
    فرهاد روی صندلی نشست و طنز آلود گفت :
    چه بی ادب ! نمی دانم چطور می شود آدمهایی به بی حواسی تو که یا قصد خودکشی دارند یا فنجانهایشان از آب جوش غم لبریز
    می شود یک ضرب توی دانشگاه قبول می شوند راستی جریان خودکشی به کجا رسید؟
    شیوا که از خشم صدایش می لرزید گفت :
    جنابعالی بهتره سرتان توی کار خدتان باشد در ضمن وقتی تشریف می بری ، اون هدیه گرانقیمتت را هم ببر
    فرهاد خنده کوتاهی کرد و گفت :
    باز ترمز خشمت بریده ؟!
    شیوا سینی چای را برداشت هنوز از کنار فرهاد نگذشته بود که او گفت :
    لطفاً چایی مرا همین جا بگذار
    شیوا با عصبانیت گفت :
    من برای تو چایی نریخته ام
    فرهاد گفت :
    سینی را که گذاشتی بیا اینجا با تو حرف دارم
    شیوا مکثی نمود و از آشپزخانه خارج شد خان جان و بی بی روی تراس نشسته بودند و درددل می کردند شیوا سینی چای را
    مقابل آنها گذاشت خان جان گفت :
    نیم ساعت دیگه حاضر باشید تا برویم
    شیوا گفت چشم خان جان
    وقتی به آشپزخانه برگشت فرهاد را در حال ریختن چای دید زیر چشمی نگاهی کرد و گفت :
    فکر کردی بلد نیستم چایی بریزم ؟ از تو هم بهتر بلدم لااقل فنجانم را لبریز نمی کنم
    فنجانی را مقابل شیوا قرار داد و ادامه داد :
    ببینم تو با پدرت هم همین رفتار را داری ؟
    شیوا گفت :
    پدرم فرق داره
    فرهاد به چشمان شیوا دقیق نگاه کرد و گفت :
    من هم جای پدرت!
    شیوا گوشه لبش را گزید خواست از جا برخیزد که فرهاد گفت :
    بگیر بشین
    شیوا دوباره نشست فرهاد بعد از مکث کوتاهی گفت :
    به تو گفته بودم که برادر دوستت در بیمارستان من کار می کند ؟
    شیوا گفت :
    نه ... اما او را از کجا می شناسی ؟
    فرهاد به عقب تکیه داد و گفت :
    دو سه ماه قبل که با دوستت دیدمش ، پروانه او را به من معرفی کرد پزشک حاذقی است ، کم کم طرح دوستی با من ریخت می
    دانی چرا ؟
    شیوا با تردید پرسید :
    چرا ؟
    فرهاد راست روی صندلی نشست و گفت :
    بخاطر تو ... انگار خیلی التماست کرده و تو هم ... به هر حال از من اجازه خواست تا یک شب برای ...
    شیوا با عصبانیت وسط حرف او پرید و گفت :
    نه تو و نه او ، هیچکدام حق ندارید در این باره ...
    فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت :
    ببین شیوا ، من فکر می کنم او مرد خوبیست
    شیوا در حالی که از جا برمی خاست گفت :
    تو اگر آدم شناس بودی در انتخاب همسر بهتر عمل می کردی
    فرهاد گفت :
    من هنوز با تو حرف دارم
    گوش من از این حرفها پر است
    فرهاد پرسید:
    می شه بدانم چه کسی گوش تو را از این حرفها پر کرده ؟
    همان عشقی که تو فکر میکنی غیرتم را می سوزاند و بر باد می دهد در مورد من چه فکر کردی ؟ آدمی که عشق را با هوس
    اشتباه می گیرد؟
    لبخندی بر لبهای فرهاد نقش بست و گفت :
    پس برای همین تبدیل به یک ماده شیر خشمگین شدی ؟
    شیوا با عصبانیت گفت :
    واقعاً که بی ادبی فرهاد !
    فرهاد یک ابرویش را بالا انداخت و گفت :
    خیلی وقته که عمو را از سر اسم من برداشته ای ،درست از وقتی که ازدواج کردم
    شیوا گفت :
    برای اینکه فهمیدم عموی من نیستی تو حتی به نظر من در مورد سارا اهمیتی ندادی به هر حال دودش به چشم خودت رفت نمی
    دانی چه کیفی می کنتم وقتی می بینم مثل یک برده با تو رفتار می کند
    فرهاد لبخند دیگری زد و گفت :
    چقدر انتقامجو بودی و من نمی دانستم احساس می کردم با من همدردی می کنی
    هر دو به هم نگاهی کردند شیوا می دانست که فرهاد دروغ او را باور نکرده فرهاد ادامه داد :
    اما در مورد مصراعی که خواندم ، فکر نکردم تو عشق را با هوس اشتباه گرفته ای ، خواستم بگویم اگر همه چیز بخاطر عشق
    بسوزد ، غیرت باید بماند چون اگر غیرت نباشد عشق مبدل به هوس می شود غیرت عشق را پایدار و هوس را نابود می کند
    شیوا سرش را پایین انداخت باز هم عجولانه رفتار کرده بود فرهاد لبخندی زد و به ساعتش نگاه کرد و گفت :
    قرار بود در مورد پیام صحبت کنیم ، اما نشد حالا برو آماده شو تا از شام عقب نمانیم
    ساعتی بعد همگی دور یک میز، در محوطه باز و با صفای رستوران نشسته بودند هوای مطبوع تابستان باعث شده بود که
    خانواده های زیادی برای صرف شام به آن محیط دل امگیز بیایند آهنگ ملایمی از بلندگو پخش می شد و صدای گفت و گو و خنده
    ریز از سر هر میزی به گوش می رسید فرهاد منو را از روی میز برداشت و گفت :
    خب خان جان قراره ما را به چی مهمان کنی ؟
    خان جان لبخند زنان گفت :
    هر چه که دوست دارید فقط زیاد گران نباشد ، چون خیلی پول همراهم نیست
    هر چهار نفر خندیدند و فرهاد گفت :
    خیلی خب ، حالا دست به یکی می کنید و سر من کلاه می گذارید ،اما من زرنگتر از این حرفها هستم پول شام را می دهم اما می
    گذارم به حسابتان!
    خان جان فوراً گفت :
    پس من و بی بی جوجه کباب می خوریم با سالاد مخصوص ، نوشابه و اگر دوغ هم باشد بد نیست
    فرهاد تبسمی کرد و به شیوا نگاه کرد و گفت :
    وشما؟
    من چلو کباب را ترجیح می دهم
    فرهاد با شوخی گفت :
    با سالاد مخصوص ، نوشابه و اگر دوغ هم باشد بدت نمی آید
    باز هم همگی خندیدند فرهاد پیشخدمت را صدا زد و شام را سفارش داد بعد از شام ، خان جان سفارش قهوه داد فرهاد بر حسب
    عادت سیگارش را روشن کرد و قدم زنان از جا برخاست کمی دورتر از آنها در تاریکی لبه حوضچه زیبای رستوران نشست و در
    حالیکه سیگار می کشید به سارا خیره شد عشق شیوا مهار نشدنی بود و مصراعی که او خوانده بود در حقیقت نهیبی به وجدان
    خودش بود در این چند ماه خیلی سعی کرده بود از او دوری کند کم کم فکر می کرد موفق شده است ، اما درخواست پیام از او ،
    بهانه شد برای دیدار مجدد شیوا بعد از دو ماه و غزلی که شیوا خوانده بود تلنگری بر عشق خفته اش بود با هر بار دیدن او ،
    میلش به داشتن آن زیبای مهربان بیشتر می شد این حس با رفتار نادرست همسرش ، بیشتر می شد و او خود را عاجز و درمانده
    در برابر خواسته اش می دید وقتی پیام خواسته اش را با او در میان گذاشته بود دلش می خواست او را حسابی کتک بزند و غیبت
    امیر را بهانه کرده بود و حالا به این می اندیشید که اگر روزی با مرد دیگری ازدواج کند چطور باید حقیقت را تحمل کند و به
    زندگی ادامه دهد با خودش زمزمه کرد :
    آنقدر این عشق خودخواهم کرده که حتی نمی خواهم به این فکر کنم که او هم باید روزی ازدواج کند همانطور که من ازدواج کردم
    اگر ازدواج کند دیگر حق ندارم به او بیاندیشم و این طور آزادانه نگاهش کنم و از دور بپرستمش چطور باید تحمل کنم ؟ من آن
    روز نه تنها از این شهر بلکه از این کشور خواهم رفت آه شیوا ... شیوا تو چطور تحمل می کنی ؟
    و بعد آهسته گفت:
    جان بر لب است و حسرت در د که از لبانش نگرفته هیچ کامی ، جان از بدن درآید
    صدای شیوا او را به خود آورد
    راز حافظه؟
    با تعجب به او نگاه کرد که کنارش نشسته بود شیوا لبخندی زد و گفت:
    سیگارت خاکستر شد
    فرهاد سیگارش را زیر کفش خاموش رد وگفت :
    کی آمدی اینجا؟
    شیوا با شیطنت گفت :
    نترس ، با خودت حرف نمی زدی فقط همین بیت شعر را خواندی
    فرهاد گفت :
    توی فکر بودم
    شیوا گفت :
    اجازه هست سوالی بپرسم ؟
    فرهاد پاسخ داد:
    از کی تا حالا واسه حرف زدن اجازه میگیری؟
    شیوا گفت:
    از وقتی که فکر کردم دروغگو شده ای
    فرهاد به شیوا نگاه کرد و گفت :
    دست شما درد نکنه حالا دروغگو هم شده ام ؟
    شیوا هم به او نگاه کرد و گفت:
    خودت بله ... اما نگاهت نه
    مکث کوتاهی کرد و با تردید پرسید :
    چرا ... با سارا ازدواج کردی ؟
    فرهاد نگاهش را از او گرفت ، کمی فکر کرد و گفت :
    دوست داری باز هم به تو دروغ بگویم ؟
    شیوا گفت :
    نه
    پس سوال نکن.
    ************************************************** ***********

  4. #13

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    بی بی در حالی که از خارج می شد سفارشاتش را به شیوا می کرد:
    _شیوا جان حتما به عمو فرهاد تماس بگیر تا بیاید دنبالت.
    _چشم بی بی. من که نمی خوام شب تنها بمانم.
    بی بی او را بوسید و سوار ماشین آژانس که جلوی در منتظرش بود شد و رفت. شیوا ظرف آب را پشت او پاشید و به داخل خانه بر گشت. یک راست به سمت تلفن رفت و شماره ی ویلای فرهاد را گرفت. مدتی طول کشید تا ارتباط بر قرار شد. قبل از اینکه صدای طرف مقابل بیاید، صدای موزیک و خنده به گوش می رسید. سپس صدای یکی از خدمتکارها در گوشی پیچید:
    _بله بفرمایید.
    _سلام با خان جان کار داشتم.
    _گوشی دستتان.
    لحظاتی بعد صدای سارا در گوشی پیچید:
    _بفرمایید.
    شیوا با تردید گفت:
    _سلام سارا من با خان جان کار داشتم.
    سارا گفت:
    _خان جان نیست. اگه کاری بگو تا وقتی اومد به او بگویم.
    شیوا با تردید بیشتری گفت:
    _بی بی امروز رفت اصفهان و پدرم هم برای کار رفته گیلان و ...
    سارا حرف شیوا را قطع کرد و گفت:
    _حالا لابد تصمیم داری تشریف بیاری اینجا. اگر خان جان آمد به او می گویم.
    و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. شیوا گوشی را روی دستگاه گذاشت و گفت:
    _چه بی ادب!
    هنوز از کنار تلفن بر نخواسته بود که صدای زنگ ان بلند شد. گوشی را برداشت، پدرش از گیلان تماس گرفته بود تا بداند بی بی رفته یا نه. در آخر به شیوا تاکید که شب تنها نماند.
    شیوا تمام صبح و بعر از ظهر منتظر نماس خان جان و فرهاد بود اما هیچ کدام با او تماس نگرفتند. کم کم مطمئن شد سارا به انها چیزی نگفته است. خواست دوباره تماس بگید که صدای در خانه به گوش رسید. فورا آیفون را برداشت و گفت:
    _کیه؟
    با شنیدن صدای سارا با تردید در را باز کرد. سارا وارد منزل شد. با دیدن هم به هم سلام کردند و سارا بدون تعارف روی مبل نشست و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد گفت:
    _خیلی ساده است. فکر نمی کردم مهندس خوب شرکت و برادر عزیز فرهاد انقدر ساده زندگی کنه.
    شیوا گفت:
    _برای چه آمدی اینجا.
    سارا یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
    _تو از هر کسی که می اید اینجا این سوال را می کنی؟ البته از اولین برخوردت فهمیدم که بر خلاف تعریف های خان جان دختر بی ادبی هستی.
    _من از کسانی که بعد از مدت طولانی کناره گیری به دیدنم می آیند این سوال را می کنم. در ضمن هر کس بر حسب علاقه ای که نسبت به دارد قضاوت می کند. نگفتی برای چی آمدی؟
    _شنیدم اتاق قشنگی داری، اومدم اتاقت را ببینم.
    _اتاقم! کی گفته؟
    _شنیدم هنرمندی، تابلو می کشی... به هر حال این بار اومدم تا راست و دروغ بودنش را ثابت کنم.
    _نمی دانم چه کسی انقدر اغراق آمیز از من حرف زده.
    _سارا از جا برخواست و گفت:
    _در هر حال من نفرتم را از تو کنار گذاشتم. درست نیست که دست دوستی من را رد کنی خانم با اخلاق!
    شیوا با ناراحتی گفت:
    _نفرت برای چه؟
    _اول اتاقت را می بینم بعد باهات صحبت می کنم. خیلی باهات کار دارم. اتاقت بالاست؟
    شیوا که سماجت او را دید جلوتر به راه افتاد و سارا را به اتاقش راهنمایی کرد. سارا وارد اتاق شد. تابلوهای زیادی روی دیوار ها و گوشه و کنارها به چشم می خورد. سارا گفت:
    _برخلاف اخلاقت، سلیقه ی خوبی داری. لطفا تا من تابلوها را نگاه می کنم برایم شربت بیاور.
    شیوا با تردید از اتاقش خارج شد به طبقه ی پایین رفت در حالی سعی می کرد هر چه سریع تر به اتاقش برگردد و با خدو گفت:
    _"معلوم نیست برای چه به خودش زحمت داده به اینجا امده. نکنه فهمیده من به فرهاد..."
    فورا سینی را برداشت و به اتاق برگشت. سارا لبه ی تخت او نشسته بود. با ورود او خندید و گفت:
    _چقدر زود برگشتی به هر حال کار من تمام شد.
    شیوا همان طور که جلوی در ایستاده بود گفت:
    _چه کاری؟
    سارا موذیانه گفت:
    _تو هنوز یاد نگرفتی که نباید کلید را روی کمد جا گذاشت؟
    شیوا به کمدش نگاه کرد و سارا ادامه داد:
    _فقط کمی فوضولی کردم و همینطور نگاهی به عکس های خصوصیت انداختم.
    شیوا سینی را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت:
    _به تو هم یاد ندادن که نباید به لوازم خصوصی دیگران دست بزنی؟
    در کمدش را باز کرد و با نگاه گذرا به به درون آن به سمت سارا برگشت و گفت:
    _آلبوم مرا پس بده سارا.
    سارا آلبوم را به شیوا داد ولی عکس ها در ان نبود. شیوا گفت:
    _عکس ها گجاست؟
    _انقدر جوش نزن توی کیفم گذاشتم. به تو می دهم. من از این عکس ها زیاد دارم. اما قبلش می خوام با تو اتمام حجت کنم.
    شیوا با عصبانیت گفت:
    _زود تر از اینجا برو.
    سارا از جا برخواست و چند قدم دور شیوا چرخید و گفت:
    _از همین الان دارم می گم بدنامی تو و پدرت برام مهم نیست فقط آبروی خودم مهم است. دلم می خوام با فکری راحت و آسوده مهمانی بدهم و مهمانی بروم بدون اینکه زیر نگاه ترحم بار کسی خرد بشم.
    شیوا با سردرگمی گفت:
    _منظورت چیه؟
    _تو اصلا می دانی پدرت چرا به گیلان رفت و چرا فرهاد این اجازه را به او که مطمعن ترین مهندس شرکتش بود داد و یا اینکه چرا فرهاد دیگه اینجا نمی آید؟
    شیوا بدون اینکه حرفی بزند به او نگاه کرد و او ادامه داد:
    _پدر بیچارت به خاطر حرف هایی که درباره ی تو و فرهاد در شرکت ورد زبانها بود داشت سکته می کرد.
    شیوا گیچ و سردرگم گفت:
    _کدام حرفها:
    _فکر کن... ببینم چه حرف هایی میشه پشت سر یه دختر جوان و یه مرد میشه زد. رابطه ی...
    شیوا با خشم فریاد زد:
    _تو داری دروغ می گی... دروغ!
    سارا با جدیت گفت:
    _حواست را جمع کن دختره ی احمق. دلم نمی خواد جلف بازی های و کارهای احمقانه ی فرهاد باعث بشه که همهنگاه ترحم بارشان را به من بدوزند. در ضمن اگر باور نداری از خان جان عزیزت بپرس. از مهرداد، از پدرت و یا حتی خود فرهاد!
    شیوا با اندوه لبه ی تخت نشست. نمی خواست باور کند و نمی خواست بداند شایعات درباره ی او و فرهاد تا چه حدی بوده. اما صدای سارا هنوز توی گوشش زنگ می زد؛ رابطه ی نامشروع... شیوا گوش هایش را گرفت و گفت:
    _نه... نه... خداوندا آخر چرا؟ چرا؟ وقتی خطایی از من سر نزده، یعنی همه به من با دیده ی یک... اما آنها باید بدانند که همه ی اینها شایعه ای بیش نبوده.
    با یاد آوری فرهاد قلبش فروریخت و تمام وجودش سرد شد و با خود گفت:" او به خاطر شایعات خیلی رنجیده خاطر شده و ... و پدرم..."
    صدای زنگ که از پایین می امد باعث شد تا سرش را از روی متکا بلند کند. اتاق در تاریکی کامل فرو رفته بود و اثری از سارا نبود. او ساعت ها در تنهایی به خاطر رنجهایش گریسته بود. بار دیگری که صدای زنگ را شنید به یاد آورد که کسی جز خودش در خانه نیست، از اتاقش خارج شد و خود را به طبقه پایین رساند. آیفون را برداشت و با صدای گرفته گفت:
    _کیه؟
    صدای فرهاد موجب شد احساس سرما کند.
    _شیوا منم فرهاد. در را باز کن.
    شیوا انگشت یخ زده اش را روی دکمه فشرد. صدای باز و بسته شدن در ، در سکوت خانه پیچید. شیوا مثل ادم های مسخ شده همان جا ایستاده بود و به صدای قدم های فرهاد گوش می داد. روی دیدن او را نداشت.
    در سالن باز شد همراه با نور مهتاب سایه ی فرهاد هم داخل دوید. صدایش کرد و گفت:
    _شیوا... شیوا... کجا هستی؟ چرا چراغها را خاموش کردی؟
    وارد سالن شد و با دیدن شیوا که در تاریکی ایستاده گفت:
    _تو اینجایی؟
    دستش را روی کلید برق فشرد و با روشن شدن چراغ ها سالن روشن شد و اولین چیزی که توجه هر دو را جمع کرد عکس های پاره شده بود که در قطعاتی کوچک سر تاسر سالن را گرفته بود. فرهاد نگاهش را از سطح سالن گررفت و به شیوا چشم دوخت. با دیدن چشم های قرمز و رنگ پریده اش گفت:
    _شیوا...اینجا چه خبر شده؟ تو حالت خوبه؟ پدرت گفت که تنهایی، اما چرا با من تماس نگرفتی تا بیام دنبالت؟
    شیوا بدون اینکه جواب بدهد از پله ها بالا رفت. فرهاد به دنبالش رفت و همراهش وارد اتاق شد.
    _پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟
    _تنهایم بگذار. خواهش می کنم از اینجا برو.
    فرهاد به لیوانهای شربت نگاه کرد و گفت:
    _تو تنها نبودی. کی اینجا بوده؟
    شیوا سرش را پایین انداخت و فرهاد با حالت عصبی گفت:
    _پرسیدم کی اینجا بوده؟ چه اتفاقی افتاده؟
    شیوا با بغض گفت:
    تو جوابم را بده. این درسته که توی شرکت شایعاتی ... در... مورد من و تو گفته شده؟ درسته؟
    فرهاد با تردید گفت:
    _شیوا اینجا چه اتفاقی افتاده؟ پرسیدم چه کسی با تو بوده و این اراجیف را به تو گفته؟
    این بار اشک های شیوا جاری شد و گفت:
    _پس درسته... متاسفم... واقعا متاسفم. من نمی خواستم موجب بدنامی تو و پدرم و خودم را فراهم کنم. من همیشه سعی داشتم در کمال صداقت و پاکی با تو برخورد کنم اما حالا...
    و صدای هق هق دردناک او فضای اتاق را پر کرد. فرهاد به شیوا نزدیک شد. دل شکسته و اشکهایش، باعث شده بود که خود داری اش را از دست بدهد و ناگهان به خود امد، کمی عقب تر ایستاد و گفت:
    _چرا گریه می کنی؟ به خاطر یک مشت حرف احمقانه که خودت هم به شایعه بودنش ایمان داری.
    شیوا اشک ریزان گفت:
    _حالا چطور باید به تو نگاه کنم. چطور با پدرم رو به رو بشم و خان جان...
    _تو گناهی مرتکب نشدی که شرم کنی. در ثانی این حرف ها فراموش شده. بعد از نه ماه کسی دیگر حتی اشاره ی کوتاهی بهش نمی کنه.
    شیوا کمی آرام گرفت و با تعب گفت:
    _نه ماه قبل...؟
    _آره... قبل از ازدواجم با سارا.
    _اما سارا گفت...
    فرهاد با عصبانیت حرفش را قطع کرد و گفت:
    _سارا؟ او اینجا بوده و این اراجیف را برایت تعریف کرده، عکس ها را هم او پاره کرده./
    شیوا سکوت کرد و فرهاد در حالی که به طرف در می رفت گفت:
    _دیگه شورش را در اورده. اجازه نمی دهم تو را هم اذیت کند.
    شیوا خودش را به در رساند و مانع خروج او شد و متلمسانه گفت:
    _خواهش می کنم فرهاد کاری به نداشته باش.. نمی خوام باعث اختاف و دعوا مین شما بشم.
    فرهاد چند دقیقه ای صبر کرد و بعد گفت:
    _خیلی خب، من می روم پایین تو هم آماده شو و بیا.
    شیوا از جلوی در کنر رفت و گفت:
    _من همین جا می مانم.
    فرهاد در حال خارج شدن، تحکم آمیز گفت:
    _تو همراه من می ایی و مثل همیشه در آنجا احساس راحتی میکی. کسی جرات نمی کند به تو حرفی بزند.
    بعد از رفتن فرهاد، شیوا لباس پوشید و سینی شربت را برداشت و به پایین رفت. فرهاد عکس های پاره شده را در داخل نایلونی جمع کرده بود. با ورود شیوا گفت:
    _نگاتیو ها را داری؟
    شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
    _بله ولی فکر نمی کنم دفعه سوم به خوبی دفعه اول چاچ شوند.
    فرهاد لبخندی زد و گفت:
    _امیدوارم دفعه ی اخری باشد که مورد خشم و غضب قرار می گیرند!
    شیوا همراه فرهاد وارد سالن بزرگ ویلا شد. فرهاد درحالی که کتش را در می اورد یکی از خدمتکارها را صدا زد.
    _مهری، مهری.
    دقایقی طول کشید تا مهری از قسمت خدمتکارها خارج شد و گفت:
    _سلام آقا، بفرمایید.
    فرهاد کتش را به او داد و پرسید:
    _سارا کجاست؟
    مهری گفت:
    _بعد از ظهر که می رفتند بیرون خواستند به شما اطلاع بدهم که دیر وقت برمی گردند.
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    _دیگر کارش به جایی رسیده که شب ها هم دیر تشریف می آوردند.
    سپس به شیوا اشاره کرد و گفت:
    _یکی از اتاق های بالا را در اختیار شیوا قرار بده، چند روزی مهمان ماست.
    مهری گفت:
    _چشم آقا.
    و شیوا به طبقه بالا و اتاقش راهنمایی کرد. فرهاد با کلافگی به سمت تلفن رفت و شماره ای گرفت و منتظر برقراری تماس شد.
    سلام فرامرز، حالت چطوره؟... من خوبم. لطف به خان جان بگو راننده می فرستم دنبالش. نه... نه... اتفاقی نیافتاده. شیوا را آوردم اینجا... آره... متشکرم. شب به خیر، خداحافظ.
    ساعتی بعد خان جان هم رسید و شام را با هم صرف کردند. بعد از شام خان جان و شیوا برای استراحت به اتاقهایشان رفتند و فرهاد به انتظار سارا ، تلوزین تماشا می کرد. ساعت از یازده گذشته بود اما خبری از سارا نشد. بالاخره حوصله فرهاد سر رفت و به اتاقشان رفت. در میان شیوا هم بیدار بود و می دانست فرهاد با اعصابی متشنج شام را خورده. او تمام حالات فرهاد را می فهمید و میدانست از شدت عصبانیت رو به انفجار است. دعا کرد وقتی برگشت سارا فرهاد خواب باشد تا طوفانی بپا نشود. این را هم می دانست تا فرهاد خشمش را فرهاد بروز ندهد آرام نمی گیرد.
    فرهاد از شدت عصبانیت خوابش نمی رفت. از اتاق خارج شد و کمی در راهرو قدم زد و بعد روی پله ها نشست. سیگارش را روشن کرد و به ساعتش نگاه کرد. ساعس دوازده و نیم بود اما هنوز برنگشته بود. بالاخره راس سایت یک صدای ترمز ماشینش در فضای ساکت باغ پیچید. فرهاد با عجله برخواست از پله پایین رفت. شیوا هم که تا آن موقع بیدار بود از اتاق خارج شد و درگوشه ای از راهرو که دیده نمی شد ایستاد. سارا با بی خیالی وارد سالن شد. با دیدن فرهاد گفت:
    _تو هنوز بیداری؟
    فرهاد به سختی توانست جلوی فوران خشم و غضبش را بگیرد و با کمی عصبانیت گفت:
    _معلوم هست کجایی؟
    سارا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    _من که به خدمتکار گفته بودم...
    فرهاد طاقت نیاورد و فریاد کشید:
    _تو خیلی بیخود کردی که برای من پیغتم می گذاری. تو به چه اجازه ای تا این موقع شب بیرون ماندی؟
    _سارا گفت:
    _فکر می کنی کجا بودم؟
    فرهاد با همان حالت عصبی گفت:
    _هر جهنم دره ای که بودی، فقط نمی خوام دیر آمدنهای تو باعث بی آبرویی من بشه.
    سارا به سمت پله ها رفت و گفت:
    _الان اصلا حوصله ی جار و جنجال زا ندارم.
    فرهاد جلوی سارا ایستاد و گفت:
    _اما من امشب باید تکلیفم را با تو روشن کنم.
    سارا با عصبانیت گفت:
    _خب روشن کن.
    فرهاد گفت:
    _دیر آمدنهای تو عواقبش پای من هم هست.
    سارا با تمسخر گفت:
    _چه عواقبی؟ تو اصلا در مورد من چه فکری می کنی.
    فرهاد گفت:
    _من در مورد تو هیچ فکری نمی کنم. اما ممکن است دیگران راجبت فکرهای ناشایستی کنند اگر به فکر آبروی خود نیستی کمی به فکر موقعیت اجتماعی و خانوادگی من باش.
    سارا خندید و گفت:
    _نترس آقای با ابرو. کارهای من به موقعیت اجتماعی تو صدمه نمی زند.
    فرهاد با جدیت گفت:
    _از فردا شب قبل از ورود من باید خانه باشی.
    سارا با تمسخر نگاهش کرد و گفت:
    _چون خودت دست به هر کثافت کاری می زنی فکر کردی منم....
    سیلی محکمی که فرهاد به گوش سارا زد، هم باعث ناتمام ماندن حرفش و هم باعث شد به مجسمه برخورد کند. مجسمه روی زمین افتاد و با صدای نا خراشی شکست. خان جان سراسیمه از اتاقش خارج شد و گفت:
    _اینجا چه خبره؟
    سارا با عصبانیت فریاد زد:
    _کثافت آشغال! تو اجازه نداری دست رو من بلند کنی.
    فرهاد گفت:
    _از این به بعد این اجازه را در مقابل رفتار نامعقول تو به خود می دهم.
    _سارا خیلی سریع تکه ای از مجسمه ی شکسته شده را برداشت و به سمت فرهاد پرتاب کرد. قبل از اینکه فرهاد جا خالی دهد، تکه ی گچی به گوشه ی پیشانی اش اصابت کرد. فرهاد که حسابی تحریک شده بود به سمت سارا رفت:
    خان جان فریاد زد:
    _بس کنید... بس کنید.
    صدای جیغ و فریاد سارا که به فرهاد ناسزا می گفت، تلاش فرهاد برای رهایی از دست خان جان و التماس های خان جان برای پایان دعوا، شیوا را به وحشت انداخته بود. خود را به وسط پله ها کشید و فریاد زد:
    _تمامش کنید... خواهش می کنم تمامش کنید.
    سارا با دیدن او با صدای بلند و مفتضحانه گفت:
    _تو که اون بالا با معشوقت مشغول بودی، دیگه با من چیکار داشتی؟
    فرهاد با عصبانیت خان جان را هل داد. دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود. خود را به سارا رسد و دویم سیلی را به او زد. شیوا گریه کنان روی پله ها نشست و گفت:
    _بس کن.... تو را به خدا بس کن.
    فرهاد با شنیدن صدای شیوا به سمت او برگشت. خواهش و وحشت در چشمانش موج می زد. سارا با خشم به سمت پله ها رفت و از کنار شیوا گذشت و به اتاقش پناه برد. خان جان زیر بازوی فرهاد را گرفت و او را روی مبل نشاند و گفت:
    _پیشانیت شکافته، باید بخیه و پانسمان شود.
    فرهاد سرش را به مبل تکیه داد و گفت:
    _شیوا را آروم کنید.
    خان جان اول به دکتر خانوادگیشان زنگ زد و بعد برای آرام کردن شیوا رفت. فرهاد دستمالی را برداشت و خونی را که از پیشانی اش بر صورتش می چکید را پاک کرد. شیوا در آغوش خان جان آرام گرفت و به فرهاد چشم دوخت. همیشه آرام و صبور بود.حتی زمانی که او را به کوه آتشفشان تشبیه می کرد، چنین رفتاری از خود بروز نمی داد. مطمئن بود سارا حسابی تحریکش کرده و صبر و تحملش را به پایان رسانده که تا این حد عصبی و ملتهب رفتار کرده.
    صدای ماشین دکتر از داخل محوطه به گوش رسید و خان جان برای استقبال او رفت و بعد از دقایقی وارد شدند.
    دکتر با دیدن اوضاع آشفته گفت:
    _خدای من! این جا جنگ رخ داده؟
    و بعد بدون معطلی دست بکار شد. برای بخیه چند تار موی فرهاد را چید و بعد از بخیه زدن ، آن قسمت را پانسمان کرد. بعد از اتمام کارش از فرهاد خداحافظی کرد. خان جان برای بدرقه او را همراهی کرد. فرهاد از جا برخواست و به سمت شیوا رفت و کنار او روی پله ها نشست و گفت:
    _باید ما را ببخشی، خیلی ترساندمت.
    _این همه خشونت لازم نبود.
    فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
    _لازم بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. با کارهایش، حرفهای نامربوطش، با خود سریها و از همه بدتز تهمت های ناروایش، خونم را به جوش آورده بود.
    _فکر می کنی حرکت امشبت فایده ای هم داشته باشد؟
    فرهاد به شیوا نگاهش کرد و گفت:
    _مطمئنا نه، فردا روز از نو. حداقل خودم را خالی کرد. ظرفیتم پر شده بود اما حالا باز گنجایش تحمل کارهایش را تا یک مدتی پیدا می کنم.
    شیوا پرسید:
    _چرا با هم حرف نمی زنید؟
    فرهاد با اندوه جواب داد:
    _وای شیوا... شیوا... دست روی دلم نذار که خون است.
    سپس از جا بر خواست و به طبقه ی بالا رفت.

  5. #14

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    شیوا سرش را در میان دستانش گرفته بود و چشمهایش را به می فشرد. دلش می خواست از انجا فرار کند و به جایی رود که احساس در آن معنایی نداشته باشد. دو روز از اقامتش در ویلای فرهاد می گذشت. شب اول به خاطر دعوای فرهاد و سارا چشم بر هم نگذاشته بود. از صبح روز بعد هم قهر سارا و فرهاد، ویلا را به یک گورستان ساکت و ماتم زده تبدیل کرده بود. خان جان هم غمگین و ماتم زده بود چرا که در برابر چشمهایش، عروسش به پسرش نا سزا می گفت و با او درگیر می شد و چاره ای جز نگاه کردن و غصه خوردن نداشت. خان جان هم دیگر آن خان جان سابق نبود، خان جان دل زنده و شاد که بعد از شام برای همه فال می گرفتو پا به پای فرهاد لطیفه می گفت و همه را می خواند، در غم فرو رفته بود. غم او شیوا را هم دلگیر کرده بود و آن روز بعد از دو روز قهر، سارا سکوتش را با تقاضایی که شیوا زا او بی خبر بود شکسته و موجب جار و جنجال را فراهم کرد.

    در اتاق که باز شد شیوا سرش را بالا نمود. با دیدن خان جان که آماده شده بود گفت:

    _کجا خان جان ؟

    _احتیاج به تمدد اعصاب دارم. می خوام برم جایی که از شر این جنگ و دعوا ها راحت باشم. من دارم می رم چند روزی را در کنار ساحل دریا و به دور از همه این غم و غصه ها زندگی کنم. امیر تو را به من سپرده پس مجبوری که با من بیایی. این طوری می توانی به پدرت هم سر بزنی. حالا بلند شو برو منزل، وسایلت را جمع کن و برگرد.

    شیوا از جا برخواست و گفت:

    _می خواهید فرهاد و سارا به حال خود رها کنید؟

    خان جان لبخندی زد و گفت:

    _برای دعواهایشان احتیاجی به تماشاچی ندارند.

    و از اتاق خارج شد. همزمان با او ساراهم از اتاقش خارج شد و بدون اعتنا به خان جان از کنارش رد شد. خان جان وارد اتاق فرهاد شد و با دیدن او که ماتم زده لبه ی تخت نشسته بود گفت:

    _چرا ماتم گرفتی؟ این چیزی بود که خودت خواستی.

    فرهاد با تاسف سر تکان داد و گفت:

    _منظورتان چیه مادر؟ سارا با هرزه دریهاش مرا حسابی تحریک می کند.

    _منظورم انتخابت است. تو شیوا را به راحتی از دست دادی.

    _باید بگویم گذشتن از او از جان دادن سخت تر بود اما چاره ای نداشتم. خودتان هم آن شایعات و خواهش های امیر را
    شنیدید.

    _بله... ولی این همه دختر چرا ایین روانی از بند گسیخته؟

    فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:

    _سارا یا یکی دیگه چه فرقی می کرد؟ به هر حال کسی را که می خواستم از دست دادم.

    _تو انقدر خودخواه بودی که فقط به فکر دل خودت بودی. اصلا فکر نکردی که انتخاب نادرست تو در مورد همسر آینده ات باعث دردسر برای اطرافیانت می شود. من یک مادرم، اما هر روز مجبورم شاهد جنگ و دعوا میان شما باشم. باید شاهد بی احترامی های همسرت نسبت به تو و خودم باشم. نمی توانم حرف بزنم چون آتش جنگ شعله ورتر می شود. چرا فکر نکردی که حاال که مجبور به ازدواج هستی با کسی ازدواج کنی که خوشبخت بشی؟ چرا فکر نکردی که خوشبختی تو باعث می شه شیوا ازت دلسرد بشه؟ این فکر ها را نکردی که حالا هنوز هم داره از عشق تو می سوزه و دم نمی زنه.

    فرهاد حرفی برای گفتن نداشت، خان جان ادامه داد:

    _من و شیوا داریم میریم مسافرت، امیدوارم تا وقتی برمی گردیم اختلاف بین شما برطرف شده باشه

  6. #15

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    3
    تشکر
    0
    0 بار در 0 پست از ایشان تشکر شده است

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    چقد ربده که تا آخرش را نگذاشتی حالا ادامه اش را کی می گذاری؟

  7. #16

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    نقل قول نوشته اصلی توسط خانم شهرام
    چقد ربده که تا آخرش را نگذاشتی حالا ادامه اش را کی می گذاری؟
    <br>دوست عزیز یکم صبر کنید حتما" بقیشم میزارم<br><br>

  8. #17

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    فصل ششم


    عطر ادکلن فرهاد همراه با بوي مرغوب سيگارش در تمام اتاق پيچيده بود شيوا عاشق آن بو بود به پشت سرش برگشت سينه به سينه فرهاد شد نگاه فرهاد به تبسمي زيبا لبريز از عشق شد دستهايش را طوري از هم گشود که انگار او را براي آغوش مي طلبد شيوا پر از ترديد خود را در آغوش او رها کرد و ناگهان بين زمين و آسمان معلق ماند فريادي از وحشت کشيد و از خواب پريد سرش احساس سنگيني مي کرد دلشوره و حالت تهوع داشت فکر کرد فرهاد واقعاً آنجا بود چرا که هنوز بوي ادکلنش را حس مي کرد با رخوت از رختخوابش جدا شد و به ساعت نگاه کرد و سراسيمه از اتاقش خارج شد و با صدايي بلند معترضانه گفت :
    بابا ... بابا ... قرار بود امروز زودتر بيدارم کنيد ، ديرم شد
    وقتي به طبقه پايين رفت امير هم با عجله از اتاقش خارج شد و گفت :
    لعنت بر شيطان ! خودم هم خواب ماندم
    شيوا بعد از شستن دست و صورتش به اتاق برگشت و با عجله آماده شد کيف و کلاسورش را برداشت و فرياد زد :
    بابا خواهش مي کنم عجله کنيد ده دقيقه ديگر کلاسم شروع مي شود
    امير در حاليکه پالتويش را به تن مي کرد از پله ها پايين آمد و گفت :
    ببينم امروز ظهر مي آيي منزل ؟
    شيوا پاسخ داد :
    نه بابا ... تا ساعت چهار کلاس دارم يک ساعت بيکاري ام را همان جا مي مانم اصلاً نمي صرفه در اين هواي سرد برگردم منزل
    وقتي هر دو از سالن بيرون رفتند متوجه شدند برف سنگيني همه جا را سپيد پوش کرده است

    ************************************************** ***

    پروانه در حاليکه دستکشهايش را به دست مي کرد گفت:
    حالا که استاد نيامده چطوره يک سري به نمايشگاه عکس بزنيم ؟
    شيوا پالتويش را پوشيد و گفت :
    از صبح که از منزل آمدم دلشوره دارم اصلاً از وقتي آن کابوس را ديدم دلم داره شور مي زنه مي خواهم زودتر برگردم منزل و با خان جان تماس بگيرم
    پروانه با شوخي گفت :
    تو در خواب هم در عالم عشق هستي دختر جان فراموش کن قصه فرهاد را ، خوب به خاطرت کوهي را نکنده و الا چه مي کردي ؟
    شيوا همراه پروانه از کلاس خارج شد و گفت :
    اين قصه با مرگ من تمام مي شود حالا آرزوي پايانش را کن !
    پروانه پرسيد :
    راستي قضيه طلاقشان به کجا رسيد؟
    شيوا گفت :
    نمي دان اما تصميم گرفتم با سارا صحبت کنم
    پروانه با شوخي گفت :
    مي خواهي به او بگويي سارا خانوم زودتر تکليف ما را روشن کن ؟
    شيوا معترضانه گفت :
    پروانه ...!
    پروانه خنده اي سر داد و گفت :
    ناراحت نشو ، حالا زودتر راه بيفت تا از دل نگراني پس نيفتادي من حوصله نعش کشي ندارم
    دقايقي بعد که شيوا وارد منزل شد همه جا در سکوت فرو رفته بود وارد آشپزخانه شد بشقاب غذاي پدرش دست نخورده روي ميز قرار داشت کمي برايش تعجب برانگيز بود و ناگهان مثل برق گرفته ها ، کيف و کلاسورش را روي زمين رها کرد و به سمت تلفن دويد و با عجله شماره ويلاي فرهاد را گرفت بلافاصله بعد از برقراري تماس گفت :
    سلام ، لطفاً گوشي را بدهيد به خان جان
    مهري خدمتکار مخصوص خان جان گفت :
    شيوا خانوم شما هستيد ؟
    شيوا عمق اندوه را از صداي مهري احساس کرد و با تشويش گفت :
    اتفاقي افتاده ؟
    مهري مکثي نمود و گفت :
    بله خانوم آقا فرهاد و سارا خانوم صبح تصادف کردند حالا هم بيمارستان هستند و ...
    دنيا دور سر شيوا چرخيد باقي صحبتهاي مهري را متوجه نشد فقط سعي کرد اسم بيمارستان را در حافظه اش بگنجاند گوشي را روي دستگاه قرار داد تمام بدنش سرد شده بود آنقدر گيج بود و به چگونگي اين اتفاق فکر کرد که متوجه نشد چطور خود را سر خيابان رسانده ، تاکسي گرفته و وارد بيمارستان شده حالا مي فهميد علت آن همه نگراني ها و دلواپسي هايش ه بوده
    صداي پدرش او را از گيجي و منگي بيرون آورد :
    شيوا تو اينجا چه کار مي کني ؟ الان بايد سر کلاس باشي
    شيوا به چشمان اشک آلود پدرش ، چهره ماتم زده فرامرز و خانواده بهرام پور نگاه کرد و گفت :
    بابا چه اتفاقي افتاده ؟ بگوييد حالشان خوب است پس خان جان کجاست ؟
    امير شيوا را که حال مناسبي نداشت روي نيمکت نشاند و گفت :
    آرام باش عزيزم سارا توي اتاق عمل است ، خان جان هم ... يک شوک به او دست داده ، ترجيح دادند بستري شود
    شيوا وحشت زده گفت :
    فرهاد ؟!
    امير سرش را پايين انداخت و با تاسف گفت :
    هنوز بيهوشه
    شيوا گفت :
    هنوز ...؟ يعني چند ساعته ؟
    امير گفت :
    ساعت ده صبح تصادف کردند من خارج از شرکت بودم و تا ساعت سه مطلع نشدم
    شيوا با خودش حساب کرد از ده صبح تا الان ، پنج بعد از ظهر ، هفت ساعت مي گذرد و با صداي بلند آنچه را که فکر مي کرد بر زبان آورد و گفت :
    پس چرا به هوش نيامده ؟
    با ورود دکتر همه از جا برخاستند دکتر نگاهي به جمع منتظر نمود و گفت :
    متاسفانه همکارانم مجبور شدند طي يک عمل جراحي ، بچه را بردارند اا خوشبختانه در حال حاضر حال خودشان خوب است
    خانم بهرام پور با شنيدن خبر سلامتي دخترش گريه خوشحالي را سر داد شيوا مات و مبهوت از شنيدن خبر باردار بودن سارا به دهان دکتر چشم دوخت دکتر ادامه داد :
    همانطور که گفتم مادرتان دچار يک سکته خفيف شده بودند که خوشبختانه به خير گذشت طي دو سه روز آينده مرخص مي شوند اما در مورد آقاي دکتر پناه ، متاسفانه بايد خبر بدي به شما بدهم طولاني شدن مدت بيهوشي ايشان اين احتمال را به ما داده که دچار مرگ مغزي شده باشند
    شيوا با نااميدي فرياد زد :
    نه ... نه اين امکان نداره بگوييد که اشتباه شده تو را به خدا نجاتش دهيد
    و سيل اشک از چشمانش جاري شد امير ، شيوا را در آغوش کشيد و در حاليکه خودش هم مي گريست سعي کرد او را آرام کند

    **********************************************

    صداي تيک تاک ساعت سکوت غم انگيز اتاق را مي شکست شيوا مضطزب و بي قرار طول و عرض اتاق را قدم مي زد شکوه با يک ليوان آب قند وارد اتاق شد و نگاهي به ساعت کرد و گفت :
    آخه عزيزم ، غصه خوردن و قدم زدن که دردي را دوا نمي کند بيا اين آب قند را بخور و کمي استراحت کن ساعت يک نيمه شب است
    شيوا روي مبل نشست و با استرس گفت :
    نمي خورم ... نمي توانم بخوابم ...فقط ... فقط خواهش مي کنم تنهايم بگذار
    شکوه ليوان را روي ميز قرار داد و به اتاق خودشان رفت به مهرداد که او هم ماتم زده بود گفت :
    خيلي مضطربه
    مهرداد نگاهي به او کرد و گفت :
    بسيار خب ، تو بخواب ، من سعي مي کنم يک طوري آرامش کنم
    و از اتاق خارج شد و به اتاق شيوا رفت شيوا سرش را روي زانوانش گذاشته بود و به آرامي مي گريست مهرداد کنار او نشست و گفت :
    چرا انقدر خودت را عذاب مي دهي ؟
    شيوا که صبر و تحملش را از دست داده بود گفت :
    چرا هيچ کس مرا درک نمي کند ؟ شماها چي مي دونيد ؟ اگر فرهاد به هوش نيايد ...
    و دوباره سرش را روي زانوانش قرار داد مهرداد نفس عميقي کشيد و گفت :
    برايش دعا کن و نااميد نشو گريه کردن فقط باعث مي شه همه از اسرار درونيت باخبر شوند
    شيوا سرش را بلند کرد و با تعجب به مهرداد نگاه کرد و او ادامه داد :
    مي دانم اگر روزي فرهاد بفهمد که براي تو حرف زده ام از شرکت اخراجم مي کند اما فکر مي کنم با شنيدن حقايق کمي آرام بگيري حداقل از عذابي که تا به حال گريبان گير تو بوده نجات پيدا مي کني شايد هم اگر بداند حالا چه رنجي را متحمل مي شوي بخاطر گفتن حقايق بر من خورده نگيرد به هر حال او هميشه با من درددل مي کرد حداقل مسائلي را به من مي گفت که نمي توانست با پدر تو در ميان بگذارد
    شيوا با نگاهي منتظر به مهرداد چشم دوخت و او ادامه داد :
    آره ... آره شيوا تو هميشه عشق او بودي و او هيچ وقت به خودش اجازه نمي داد در اين باره با تو صحبت کند امير رفيق ديرينه اش بود و فرهاد به چشم برادري نگاه مي کرد همسفره بودند ، نان و نمک هم را خورده بودند، اجازه داده بود آزادانه به منزلش رفت و آمد کند ، به او اعتماد کرده بود ، پس ناموسش ، ناموس او هم بود و به خودش اين اجازه را نمي داد که با ابراز عشق به تو ، به اعتماد امير خيانت کند هميشه مي گفت ديدن تو برايش کافي است ، براي همين تصميم داشت هيچ وقت ازدواج نکند اما با اصرارهاي من راضي شد در مورد تو با پدرت صحبت کند ولي باز هم طولش داد مي گفت شيوا بايد بزرگتر بشه ،انقدر که معاني عشق را درک کند انقدر معطل کرد که بالاخره يک سري شايعات توي شرکت پيچيد فرهاد به من گفته که سارا همه چيز را با اختلاف زماني برايت بازگو کرده ، همان شايعات باعث شد که با سارا ازدواج کند بعد از آن شايعات پدرت از او خواهش کرد هر چه زودتر ازدواح کند تا شايعات فروکش کند اما چون فرهاد اين کار را نکرد و پدرت از شعله ور شدن شايعات مي ترسيد تهديد کرد نه تنها شرکت ، بلکه تهران را ترک مي کند پدرت مي دانست فرهاد به خاطر از دست ندادن او ، به عنوان يک دوست و يک مهندس کاردان ، حتماً ازدواج مي کند که همين طور هم شد اما فرهاد دليل ديگري هم داشت و آن تو بودي نمي خواست با رفتن امير ، فرصت ديدن تو را هم از دست بدهد بعد از ازدواج ، به خاطر تعهدش به سارا و به خاطر اينکه به او خيانت نکرده و در حقش کوتاهي نکرده باشد از آمدن به منزل شما خودداري مي کرد وقتي ديد سارا عشق و محبت سرش نمي شود و در عوض محبتهايش بد رفتاري مي کند دوباره رفت و آمدهايش را از سر گرفت و به منزل شما آمد يادت هست به مناسبت قبوليت در دانشگاه ؟ مي داني روز بعد به من چه گفت ؟
    شيوا اشکهايش را پاک کرد و پرسيد :
    چي گفت :
    مهرداد لبخندي زد و گفت :
    گفت واسه نگاه کردنش فرصت کم آوردم
    شيوا سرش را پايين انداخت تمام تنش داغ و تب آلود بود احساس ميکرد کوهي عظيم از روي دلش برداشته شده در عين حال نمي دانست بايد خوشحال باشد يا غمگين به هر حال فرهاد روي تخت بيمارستان بيهوش و بي خبر افتاده بود مهرداد برخاست و گفت :
    حالا برايش تا صبح دعا کن ، براي مردي که عشق و مردانگي اش باور نکردني است
    و از اتاق خارج شد آن شب شيوا تا صبح به گذشته فکر کرد و با ياد آوري فرهاد و خاطراتش ، با به تصوير کشيدن نگاه عاشقانه او ، ذره ذره وجودش به خاطر او تپيد .

    ************************************************** *****************
    هنگامی که او وارد بیمارستان شد پدرش در حال خارج شدن بود. امیر گفت:

    _آمدی دخترم؟

    شیوا پرسید:

    _چه خبر ؟ حالشون چطوره؟

    امیر مکث کوتاهی کرد و گفت:

    _خان جان را آوردند داخل بخش. سارا فردا مرخص میشه، اما فرهاد... هنوز بی هوشه! شب که مرجان برگشت تو همراه فرامرز برگرد خانه. فعلا خداحافظ

    شیوا از او خداحافظی کرد و وارد بیمارستان شد.از ایستگاه پرستاری شماره اتاق خان جان را پرسید به سمت اتاقش رفت: مرجان کنار پنجره ایستاده بود و محوطه بیمارستان را نگاه می کرد. با ورود او به سمت شیوا بر گشت و آهسته گفت:

    _آمدی...

    شیوا گفت:

    _آره می توانی بری.

    مرجان پالتو و کیفش را برداشت و گفت:

    _فعلا خوابیده. خیلی ممنون که به جای من می مانی. هر چند به مراقب احتیاج نداره اما من شب برمی گردم. فعلا خداحافظ.

    و اتاق را ترک کرد. شیوا کیفش را روی میز گذاشت و روی صندلی کنار تخت نشست و دست خان جان را در دست گرفت. خان جان چشمهایش را باز کرد. شیوا لبخندی زد و گفت:

    سلام خان جان، می بخشید بیدارتان کردم.

    خان جان لبخند تلخی زد و گفت:

    _بیدار بودم عزیزم و منتظر تو.

    شیوا پرسید:

    _حالتان چطوره؟

    خان جان با اندوه گفت:

    _حال... مگه واسه ی کسی حال مونده؟ فرهاد پسر بیچارم... نمی توانم باور کنم، چطور باید تحمل کنم؟ به من کمک کن تا از اینجا بلند شم. باید او را ببینم.

    شیوا متلمسانه گفت:

    _شما نمی توانید از خا بلند شید، در پانی اجازه نمی دهند کسی فرهاد را ببینه.

    خان جان گفت:

    _از صبح تا حالا به مرجان التماس کردم تا منو پیشش ببره، اما فقط به من خیره نگاه کرد. دیگه رمقی برام نمانده که به تو التماس کنم.

    شیوا مکثی کرد و گفت:

    _باشه من میرمو با دکترش صحبت می کنم تا اجازه بده برید دیدنش.
    شیوا از اتاق خارج شد به سمت ایستگاه پرستاری رفت. بعد از کلی خواهش و التماس توانست رضایت دکتر را برای ملاقات فرهاد بگیره. وقتی برگشت خان جان را به کمک پرستار روی ویلچر نشاند و همراه پرستار از بخش خارج شدند و به بخش ای سی یو رفتند. پاهای شیوا سست شده بود و می لرزید. نمی توانست تصویر بیمارگونه و رنجور فرهاد را ببیند. به آهستگی وارد اتاق شدند.شیوا با دیدن آن همه وسایل پیچیده پزشکی که به اعضای مختلف بدن فرهاد وصل شده بود، دجار اندوه و ناامیدی شد. خان جان با غمی وافر دست فرزندش را به دست گرفت و به آرامی گریست.

    شیوا ناباورانه به فرهاد نگاه می کرد. او آرام روی تخت دراز کشیده بود گویا که به آرامی خوابیده بود. موهای زیبا و خوش حالتش برهم ریخته بود و زخم کوچکی درست در جایی که چند ماه قبل بخیه خورده بود روی سرش دیده می شد. قلبش به آرامی میزد و ضربان آن بر روی صفحه نمایشگر دستگاه نقش می بست. بوی عطر و ادکلنش در فضای ضد عفونی شده به مشام می رسید. شیوا احساس می کرد که او را قبلا هم در این حالت دیده و ناگهان به یاد آن روز افتاد...

  9. #18

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    فصل بهار بود و همه برای تعطیلات نوروزی به دریا رفته بودند. هوای مطبوع ساحل و فضای دل انگیز آن، شور عجیبی در دلش انداخته بود. برای قدم زدن به ساحل رفته بود. فرهاد درست مثل حالا، روی صندلی راحتی دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود. او به آهستگی به فرهاد نزدیک شده بود و مراقب بود تا او را بیدار نکند. بالای سرش که رسید فرهاد گفت:

    _شیوا همان جا که ایستادی بمان و در ضمن پر حرفی هم نکن، ساکت و آرام.

    او تبسمی کرد و گفت:

    _از کجا فهمیدی که منم؟

    فرهاد هم لبخند زده و در پاسخش گفته بود:

    _گفتم ساکت باش و همینجا بایست.

    او پرسیده بود:

    _برای چه؟

    و فرهاد پاسخ داده بود:

    _چون سایت مانع از سوختن صورتم میشه.

    و او معترضانه گفته بود:

    _ای خودخواه تنبل، خیال کردی من سایه بانم.

    خودش را کنار کشید و تابش خورشید باعث شده بود تا فرهاد کمی چشمهایش را فشار دهد و بگوید:

    -ای بدجنس!

    وقتی به خود آمد اشکهایش جاری شده بود. طاقتش را از دست داده بود. دیگر حتی نمی توانست به خاطر خان جان هم که شده صدای هق هقش را در گلو خفه کند. پرستار اول از همه شیوا و بعد خان جان را از اتاق بیرون کرد. پرستار خان جان را به اتاقش بود اما شیوا ترجیح داد به محوطه برود تا با روحیه ی بهتر با خان جان موجه شود. وقتی به اتاق برگشت خان جان هم آرام گرفته بود. لبه ی تخت نشست و گفت:

    _معذرت می خوام نباید... خب من خیلی احساساتی هستم.

    خان جان آه حسرت باری کشید گفت:

    _تو حق داری، از همه بیشتر! جدای من که مادرش هستم تو بیشتر رنج کشیدی، به خاطر فرهاد.

    شیوا نگاهش را که در آن هزاران سوال بود به خان جان دوخت. او تبسمی کرد و گفت:

    _شیوا شاید فرهاد سالها یا برای همیشه در این حالت بماند و این خیلی درد آور و غیر قابل تحمل است. ما فقط می توانیم برایش دعا کنیم و به زندگیمان ادامه دهیم. وقتی این خبر را شنیدم تحملم را از دست دادم و به این روز افتادم. نا امید شدم. اما حالا که دیدمش حس غریبی به من میگه که اون بیدار میشه. اون به هوش میاد و ما فقط باید صبر کنیم. تو قول میدی برایش صبر کنی؟

    شیوا منظور خان جان را به خوبی درک می کرد و سرش را پایین انداخت. خان جان ادامه داد:

    _در این مدت این درد را به خودت همراه کردی و تحمل کردی، اما حالا بهتره که برای من اعتراف کنی و خودت را راحت کنی.

    شیوا باز هم سکوت کرد، خان جان گفت:

    _نمی خواهی حرف بزنی؟ من می دانم که تو به فرهاد علاقه مند هستی. درسته؟

    شیوا از اینکه خان جان از احساس او با خبر بود تعجب کرده بود و از بیان آن شرم داشت، آهسته گفت:

    _نمی خواهم کسی فکر کنه آن شایعات حقیقت داشته. من.... من هیچ گاه مرتکب گناهی نشدم، همیشه جلوی فوران احساساتم را گرفتم.

    خان جان لبخندی زد و گفت:

    _من مطمئنم هستم که همین طور بوده که تو می گویی. اما چرا هیچ وقت نخواستی که به من چیزی بگی، در حالی که همیشه زمینه اش را به وجود آورده بودم؟ خیلی دلم می خواست از علاقه ات با من صحبت کنی اما تو همیشه از ان فرار کردی.

    شیوا این بار به او نگاه کرد و گفت:

    _دیگه همه چیز تمام شد خان جان، با وجود سارا، دیگه نمی خواهم به او فکر کنم. من چنین حقی را ندارم.

    خان جان گفت:

    _به خودت دروغ نگو، تو همیشه به اون فکر می کنی. من از چشمات می فهمم و در مورد سارا باید بگویم بعد از گرفتن مهریه ی سنگینش سعی داشت از فرهاد طلاقش را بگیره و بره سراغ خوش گذرانی هایش اما دادگاه طلاقش را نداد چون فرهاد نمی خواست سارا به خواستش برسه. اما حالا دیگه خواسته ی فرهاد مهم نیست. چون اون دیگه به عنوان یه آدم عاقل و زنده در جامعه مطرح نیست. سارا خیلی راحت می تونه طلاقش را بگیره و مطمئنا هم همین کار را میکنه، اصلا برایم مهم نیست. بره به درک! چیزی که برای من مهمه وجود و نظر تو هست. شیوا فرهاد تو را دوست داره. او یه مرده و یه عاشقه واقعی. تا پای حرفهایش ننشینی نمی فهمی چقدر دوستت داره. حتی در ذهنت هم نمی گنجد. اما اون هیچ وقت جرات نداشت پا پیش بذاره و اونم به خاطر دوستیش با امید. حتی اگر سارا هم نبود، آن شایعات هم نبود، باز هم اجازه می داد درد عاشقی مثل خوره قلب و روحش را بیازارد. اما حالا... حالا می خوام به منئ قول بدی وقتی بهبود پیدا کرد همه چیز را برایش تعریف کنی. از او تقاضا کن که با تو ازدواج کنه، دیگه سعی نکن احساساتت را از او پنهان کنی تا هر دو از این غم رها بشید. به من قول می دی؟

    شیوا مات و مبهوت به او نگاه کرد چطور می توانست انقدر مطمئن صحبت کند. خان جان گفت:

    _می دانم فکر می کنی دیوانه شدم. در حالی که هیچ کس به بهبود او امیدی نداره، رد حالی که سارا هنوز زنه قانونی او هست، من تو را برایش خواستگاری می کنم. اما من مطمئنم که فرهاد به هوش میاد. من یه مادرم.

    شیوا باز هم چیزی نگفت و خان جان ادامه داد:

    _فکر نکن زن خودخواهی هستم که ازت چنین درخواستی می کنم. اگرچه اگه خواهشی هم نمی کردم باز هم به انتظارش میشستی، فقط خواستم باری از غصه هایت را کم کنم.

    شیوا با بغض سرش را روی پاهای او گذاشت و خان جان با تبسمی تلخ، موهایش را نوازش کرد.
    ********************************************* *********************************************
    شیوا با عصبانیت در اتاق را باز کرد و گفت:

    _کجا داری می ری؟

    سارا بدون این که به او نگاه کند گفت:

    _نمی توانی قبل از ورود در بزنی؟

    شیوا وارد اتاق شد و گفت:

    _می خواهی بروی؟

    سارا با تمسخر گفت:

    _دارم می سپارمش به تو!

    شیوا گفت:

    _قبل از طلاق؟

    سارا با خنده گفت:

    _حکم طلاق من همان مرده ی زنده نماست.

    شیوا با خشم گفت:

    _اما او شوهر توست. چرا صبر نمی کنی تا دکتری که خان جان برایش تلگراف زده بیاید؟
    سارا گفت:

    _چی، بمانم؟ نه عزیزم من همه ی تلاشم اینه که قبل از بهبود احتمالی اون آقا طلاقم را بگیرم. در غیر این صورت ممکن است که او دوباره زنده بشه و باز با ندادن طلاقم، بخواد عذابم بده.

    شیوا گفت:

    _تو داری اشتباه می کنی. داری یه مرد واقعی را فدای هوس هایت می کنی.

    سارا خندید و گفت:

    _آره دختره ی خوش قلب آن مرد واقعی تقدیم به تو.

    و با جدیت ادامه داد:

    _دختره ی احمق، اون اصلا زنده نیست تا بشه اسمش را مرد واقعی گذاشت. من اگه جای خان جان بودم ترتیبی می دادم که اعضای مورد نیاز بدنش به بیماران محتاج هدیه بشه تا با این کار بار گناهاش کم بشه و اما تو با خیال راحت بشین کنارش و برایش دعا کن. من هم به قول تو میرم دنبال هوس ها و خوش گذرانی هام. اگه زنده شد سلام گرم منو بهش برسون.

    چمدانش را برداشت و تا جلوی در رفت و باز ایستاد و گفت:

    _راستی یه نصیحت دیگه، اگه یه روز شانس بهت رو کرد و مجنونت از خواب زمستونیش بیدار شد و با او ازدواج کردی، سعی کن از نقطه ی دیدش دور نشی چون ادم بدبینیه. مخصوصا تو که پر از هیجان و هیایو هستی. او قدم به سنی گذاشته که احتیاج به آرامش داره. به هر حال من دارم خودم را از زنجیر قید و بند او رها می کنم. به نظر من مردها مثله یه زنجیر فولادی هستن که برای بسته شدن به دست و پای ما بسته شدند. سعی می کنم در جشن عروسیتان شرکت کنم.

    و خنده کنان از در خارج شد. شیوا لبه ی تخت نشست و به فضای غم بار اتاق نگاه کرد.

    * * * * * * * * * *
    فصل زمستان به پایان رسیده بود و بهار قدم به زمین گذارده بود اما فرهاد همچنان بی هوش بود. بی خبر از تمام درد و رنجی که به خاطر وسایل پیچیده پزشکی و تغذیه از راه بینی متحمل می شد. حتی متوجه نمی شد که او هر روز بعد از کلاسش برای دیدن او می رفت، کنار تختش می نشست و ساعت ها گریه می کرد و از اعماق وجود صدایش می زد. او هیچ جوابی به التماس هایش نمی داد. این اتفاقات هنگامی روی می داد که همه از او قطع امید کرده بودند جز شیوا و خان جان.

    خان جان آخرین تیر ترکشش را رها کرده بود و با دوست صمیمی فرهاد که یکی از پزشکان معروف امريكا به حساب می آمد تماس گرفته بود و از او خواسته بود تا به ایران بیاید.لوییس با اظهار تاسف از آن حادثه قول داده بود در اسرع وقت به ملاقات فرهاد بیاید.

    شیوا بعد از سارا از اتاق خارج شد و به سالن پایین رفت. خان جان روی صندلی راحتی نشسته بود و داشت فکر می کرد. شیوا سکوت را شکست و گفت:

    _خان جان من می رم دانشگاه.

    خان جان نگاهش کرد و گفت:

    _سارا رفت؟

    شیوا گفت:

    _متوجه رفتنش نشدید؟

    _نه... هیچ وقت نه حضورش را پذیرفتم و نه احساس کردم و حالا با رفتنش احساس نمی کنم که کسی از افراد این خانواده کم شده.

    شیوا پرسید:

    _دکتر لوییس کی قراره که بیاید؟

    خان جان گفت:

    _بعد از ظهر. تو هم بعد از کلاس بیا اینجا، از پدرت خواستم تا با دکتر لویس ملاقاتی داشته باشه.

    شیوا گفت:

    _باشه خان جان. فعلا خداحافظ. شب می بینمتان.

    خان جان گفت:

    _شیوا... چرا خواستی سارا را از طلاق منصرف کنی؟ تو که هنوز به فرهاد علاقه داری، درسته؟

    _شیوا به سمت خان جان برگشت، دستش را روی شانه های او قرار داد و گفت:

    _ای کاش می توانستید سری به قلب من بزنید. آن وقت با شک و تردید از من نمی پرسیدید هنوز هم دوستش دارم یا نه، من فقط خواستم با سارا اتمام حجت کنم، درست مثل فرهاد.

    خان جان تبسمی کرد و گفت:

    _امروز هم به دیدنش میروی؟

    شیوا فقط لبخند زد.

  10. #19

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    کمی جلو رفت تا یکبار دیگر ارتفاع صخره را تخمین بزند. با دیدن آن ارتفاع، خود را عقب کشید. آن صخره ی برج مانند کم عرض که هیچ راهی برای پایین امدن از وجود نداشت، دل آسمان را شکافته بود و تا بالاترین نقطه از اسمانپیش رفته بود و او آن بالا روی سطح نسبتا مدور و کم عرضش روی تخته سنگی به امید یک ناجی نشسته بود.

    تنها صدایی را که می شنید زمزمه ی نامحسوس آدمها از ان پایین بود. هر چقدر صبر می کرد تا چیزی از ان زمزمه ها بشنود موفق نمی شد و خود را عاجز از درک صحیح ان ها می دید.

    نمی دانست دقیقا چند روز است که روی ان صخره ی غول پیکر اسیر شده است. فقط در ان مدت صدای نفس های خسته ی شخصی را حس می کرد. حس می کرد ان شخص همان ناجی اوست و تلاش می کند تا از صخره بالا بیاید. حکم آزادی اش از ان صخره ی مهیب در دستهای او بود و او این را احساس می کرد. در ان چند روز سعی کرده بود تا او را ببیند. اما او در ابتدای راه بود. ان روز بیشتر از روز های قبل به او نزدیک شده بود. صدای نفس ها ی او را بهتر می شنید و فهمید که ان نفس ها برایش آشناست و ناگهان او به خاطر آورد که صدای آن نفس ها، آن قدم ها و آن عطر جان بخش متعلق به کیست.

    با همان هیجان از جا برخواست. خواست به لب پرتگاه برود که احساس کرد پاهایش بی حس شده است، سرد و سنگین. و بعد فهمید که مرگ در حال فراگرفتن اوست. این بار احساس کرد که ناجی اش با یک حرکت کوچک به پایین سقوط می کند. با تمام قوا فریاد زد:

    _شیوا... شیوا... مواظب باش.

    اما صدا در گلویش خفه شد. شیوا مضطرب خود را عقب کشید. برای لحظه ای خود را تسلیم خواسته اش نموده بود. بی تاب از لمس و نوازش دست ها ی مردانه ی او به سویش رفته بود و ناگهان نیروی درونی او را از انجام ان بازداشته بود. با نا امیدی روی صندلی نشست و مثل همیشه برای فرهاد گریه کرد و زیر لب زمزمه نمود:

    "فرهاد... فرهاد به خاطر خدا مرا تنها نگذار."
    لوییس یک امریکایی واقعی با ظاهری کاملا خارجی بود. موهای طلایی رنگ و چشمان آبی اش به او قیافه ای سرد و بی روح بخشیده بود. قد و قامتی کشیده و قوی داشت. روی هم رفته هیکلی ورزشکارانه داشت. فارسی را بلد بود و کمی کلمات را سنگین تلفظ می کرد. در عین حال خیلی گرم و صمیمی و مودب برخورد می کرد. او از زمان دانشجویی با فرهاد دوست بود و جز نخبگان علم پزشکی و تحصیل کرده در یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، فوق تخصصی در شاخه ی مغز و اعصاب بود. دانشگاهی را که فرهاد و او درش تحصیل کرده بودند آنها را موظف کرده بود هر هنگام که به نیروی آنها احتیاج داشتند از هر کجای دنیا خود را به آمریکا برسانند و به دانشگاه معرفی نمایند و حالا لوییس به خاطر این تعهد و علایق خودش، حدود ده سال در یکی از بزرگترین بیمارستان ها ی کشورش مشغول به کار بود.

    او در بدو ورود، شیوا را با سارا اشتباه گرفته بود و بعد از آشنایی کامل با او، نگرانی ها و دلواپسی های شیوا برایش باور نکردنی و جالب توجه بود.

    لوییس مطالعات و تحقیقات پیشرفته تری را روی مغز فرهاد شروع کرد. بار دیگر موهای سر فرهاد تراشیده شد و عکس ها ی جدیدی از سر و مغز او گرفته شد. هیچ اثر و نشانه ای از صدمه به مغز دیده نمی شد. لوییس هم مطمئن شد که حدس پزشکان ایرانی کاملا درست بوده و فرهاد دچار مرگ مغزی شده. آخرین امید شیوا و خان جان چون شمعی سوخت و خاموش شد. حالا همه ی امید ها متوجه خدا بود و شفاعت و رحمتش.
    شیوا روی تاب روغن نخورده نشسته بود و با تکان دادنش، صدای خشک و دلخراشش را بلند کرده بود. در فکر و رویاهایش بود که تاب از حرکت ایستاد. به عقب برگشت. متوجه لوییس شد که با بازوان نیرومندش تاب را از حرکت باز داشته بود. لوییس لبخندی زد و گفت:
    _صدای خشکش، اعصاب را متشنج می کند. حالا می توانم چند لحظه مزاحمتان شوم؟

    شیوا خودش را کمی عقب کشید و گفت:

    _البته.

    لوییس روی تاب نشست و گفت:

    _خانم شیوا، به قول خودتان حقیقت هر چند تلخ باشد باید پذیرفت. همان طور که گفتم فرهاد به مرگ مغزی دچار شده و هیچ وقت از این حالت بیرون نمی آید. پس سعی کنید قبول کنید.

    _منظورتان چیه آقای لوییس؟

    _مرا "جان" صدا کنید. توجه شما، اندوه شما به فرهاد و برای او شگفت انگیز و قابل تحسین است. در کشور ما دو عاشق هم این طور برای هم دل نمی سوزانند و وقت نمی گذارند.

    شیوا اخم کرد و گفت:

    _منظور؟

    لوییس لبخندی زد و گفت:

    _شما یک عاشق واقعی هستید، حدسم درسته؟

    شیوا با جدیت گفت:

    _این مسئله به خودم مربوطه آقا

    لوییس لبخند دیگری زد و گفت:

    _بله به خودتان مربوطه اما من فقط نظرم را گفتم یعنی این طور احساس کردم.

    شیوا گفت:

    _احساستان به شما دروغ گفته آقای لوییس.

    _پس حس انسان دوستانه است؟

    شیوا پاسخ داد:

    _بله.

    لوییس مکثی کرد و گفت:

    _خوشحالم.

    شیوا با تعجب گفت:

    _خوشحالید، برای چه؟

    لوییس به شیوا خیره شد و گفت:

    _چون قصد داشتم از شما تقاضای ازدواج کنم.

    شیوا سراسیمه از روی تاب برخواست و با خشم گفت:

    _من یک مسلمانم و شما مسیحی....

    لوییس سرش را به نشامه ی تاکید تکان دادو گفت:

    _بله من یه مسیحی ام خانوم شیوا و برایم فرقی نمی کنه که به آیین شما در بیایم.

    شیوا با عصبانیتی بیشتر گفت:

    _به همین راحتی؟ چه فکری کردید؟ فکر کردید قبول آیین ما به سادگی شیوه ی خواستگاری شماست؟
    لوییس خندید و گفت:

    _آه پس شما به خاطر شیوه تقاضای ازدواجم ناراحت شدید. خب باید مرا ببخشید. من اصلا به رسم و رسومات شما آگاهی ندارم.

    شیوا گفت:

    _نخیر آقا... اصلا شما چطور این اجازه را به خود دادید که فکر ازدواج با مرا به سرتان راه ندهید و بعد هم بیانش کنید.

    لوییس گفت:

    _چطور؟ خب من مرد تحصیل کرده، متمول و پر آوازه ای هستم... و علاقه مند به شما. همین برایم کافی است که به خودم اجازه بدهم از یک دختر خانم زیبا و فوق العاده که با یک نگاهش دل می برد خواستگاری کنم.

    شیوا با جدیت گفت:

    _این دلایل را ببرید به کشور خودتان. مطمئنا خاطر خواه های زیادی دارید و امیدوارم هر چه زودتر ایران را ترک کنید.

    لوییس با دلخوری گفت:

    _آه... اصلا انتظار چنین برخوردی را از جانب شما نداشتم. خب من به دل نمی گیرم. امیدوارم صحبت هایم با پدرتان و یا حتی خان جان نتیجه بخش باشد.

    شیوا با تحکم گفت:

    _من به شما چنین اجازه ای نخواهم داد و پدرم اصلا رضایت نخواهد داد. پس اگر به شخصیتتان علاقه مند هستید پیشتر از این اصرار نکنید. بگذارید خاطره ی خوبی از شما در ذهن همه باقی بماند.

    لوییس از جا برخاست، مقابل شیوا ایستاد و گفت:

    _پس باور دارید که فرهاد مرده؟ ای کاش عشق مرا هم باور می کردید و ...

    شیوا معطل نکرد و بدون اینکه بخواهد کلمه ای دیگر از زبان او بشنود انجا را ترک کرد.

  11. #20

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    نوشته ها
    162
    تشکر
    0
    1 بار در ا پست از ایشان تشکر شده است.

    پیش فرض RE: رمان ریشه در عشق ( لیلا رضایی )

    فصل هفتم


    خواستگاری غیر مترقبه ی جان از شیوا او را مشوش نموده بود. اگر چه تازمانی که در ایران بود دیگر حرفی از ان به زبان نیاورد، اما تا چند وقتبعد از رفتن بی سر و صدایش هنوز احساس بدی داشت و شب ها کابوس های تکراریرهایش نمی کرد. چند شب در ان کابوس ها، خودش را در لباس عروسی در کنارجان، بر سر جنازه ی فرهاد می دید و هر دفعه جیغ زنان و با ترس و وحشت ازخواب می پرید و خود را در تاریکی شب در اتاقش تنها می یافت. روی تخت بهانتظار صبح می نشست و صبح هراسان خود را به بیمارستان می رساند و با دیدنفرهاد که نفس می کشید و قفسه ی سینه اش بالا و پایین می رفت، نفسی آسودهمی کشید.

    بهار گل هایش را تقدیم دستان سبز تابستان نمود و تابستان جایش را به پاییزطلایی سپرد. پاییز با رنگ نارنجی اش جایش را به سفیدی زمستان داد و رفت،اما فرهاد هنوز بی هوش بود و یک سال از عمرش را روی تخت بیمارستان سپریکرده بود.
    خان جان هم امیدش را از دست داده بود. افسرده و ماتم زده می نشست و به یکنقطه خیره می شد. با این اوضاع و احوال کارهای شرکت ساختمانی هم مختل شدهبود و به خاطر فقدان حمایت های مالی فرهاد رو به ورشکستگی می رفت. در انیک سال امیر و مهرداد نهایت سعی خود را کرده بودند که شرکت پا بر جا بمانداما تلاش انها نیز به روزهای آخر نزدیک می شد.

    در میان شیوا عاشقانه به فرهاد و زندگی دوباره اش می اندیشید. ملاقات هایهر روزه اش و اشکهای که نثار وجود بی تحرک فرهاد می کرد هنوز ادامه داشت.تنها سرگرمی اش درس و دیدار های مکرر فرهاد بود.

    آن روز هم مانند روزهای دیگر به دیدار او رفته بود. به ارامی وارد اتاقشد، روی صندلی نشست و به فرهاد چشم دوخت. باور نمی کرد یک سال از شنیدنصدایش، دیدن نگاه گرم و مهربانش محروم مانده باشد و میدانست اگر بدون اوتا آن لحظه پا برجا مانده به لطف نور امیدی است که در دلش سوسو می زد. آنروز حس غریبی داشت. احساس می کرد فرهاد در حال تلاش برای زنده ماندن است.زیر لب زمزمه کرد:

    "یک سال است که مرا تنها گذاشته ای. نه به اشک ها و نه به حرف هایعاشقانه ام جواب میدهی. خودت خوب می انی اگر صبر ایوب هم بود به پایانمیرسید اما من... به عشق و وفای او قسم خورده ام که هرگز تنهایت نگذارم.می دانم صدایم را می شنوی اما جوابم را نمی دهی. می دانی فرهاد، چند وقتاست که دیوان حافظ را باز می کنم یک غزل تکراری پیش رویم باز می شود. میخواهی برایت بخوانم؟ از اول تا آخرش را حفظ کرده ام."

    سرش را روی تخت گذاشت و به انگشتان کشیده ی فرهاد پشم دوخت و با صدای آهسته خواند.

    روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

    زدم این فال و گذشت اختر و کار اخر شد

    آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

    شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل

    نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

    صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب

    گو برون آی که کار شب تار آخر شد

    آن پریشانی شب ها ی دراز غم دل

    همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

    باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

    قصه غصه که در دولت یار آخر شد

    ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

    که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

    در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

    شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد
    شیوا چشمانش را بست. احساس سستی و رخوت می کرد. سرما از سر انگشتان پاهایششروع شده بود و آرام آرام تا شانه هایش پیش رفته بود. دیگر هیچ حرکتی نمیتوانست بکند. مطمئن شده بود که آن سردی، سایه ی مرگ است که وجودش را فراگرفته.
    در تمام آن مدت روی تخته سنگ نشسته بود و با گوش سپرده به صدای نفس های خسته ی مهربانش مرگش را به تعویق انداخته بود و آن روز آنقدر او را نزدیک به خود احساس می کرد که حتی صدای زمزمه هایش را به خوبی می شنید و درک می کرد. آن اشعار را می شناخت. یکی از غزل های حافظ بود. چشم هایش را به لبه ی پرتگاه دوخت. حالا دیگر گرمی نفسهایش را هم احساس می کرد و بالاخره با انگشتان ظریفش به لبه ی پرتگاه پنجه افکند. بغض سنگینی که که در گلویش نشسته بود را در تمام خطوط زیبای چهره اش دید.

    یک قدم به سوی او برداشت، دومین قدم... فرهاد احساس کرد اگر قدم دیگری بردارد همه چیز نابود می شود. با وحشت چشمانش را بست و منتظر ماند و ناگهان رطوبت گرمی که بر نوک انگشتانش حس می کرد باعث شد که سرمای مرگ به سرعت از او دور شود. به آرامی چشمهایش را باز کرد. در ابتدا نور شدیدی چشمهایش را آزرد و بعد که موفق شد بدون آزار نو چشمهایش را بگشاید دید که دیگر از صخره ی مهیب هیچ خبری نیست. اتاق سفید، تخت و فضای آنجا او را متوجه کرد که در یکی از اتاق های بیمارستان خوابیده. هیچ چیز به خاطر نداشت. با خود گفت:

    "آن صخره... اینجا..." و بار دیگر رطوبت گرم دیگری را بر سر انگشتش احساس کرد. به سختی سرش را خم کرد و شیوا را دید. سرش را روی تخت قرار داده بود و اشکی که از چشمان بسته اش می چکید بر انگشتان او می نشست. با صدای ضعیف و زمزمه وار صدایش کرد:

    _شیوا... شیوا... اما جوابی نشنید. احساس کرد تمام اعضا و استخوان های بدنش خرد شده و قادر به هیچ حرکتی نیست. به سختی دستش را حرکت داد و دست شیوا را در دست گرفت تا او را متوجه خود کند. اما دست های یخ زده او نگرانش کرد. شیوا گاهی اوقات دچار افت شدید فشار خون می شد و فرهاد مطمعن بودحاال هم دچار همین حالت شده و اگر کسی به کمکش نرسد فشارش تا آخرین حد ممکن خود خواهد رسید و جانش را به خطر می اندازد.

    می دانست با این بدن خسته و کوفته برای نجات او هیچ تکانی نمی تواند بخورد. سعی کرد کسی را صدا بزند، اما صدایش آنقدر ضعیف بود که فقط خودش می توانست بشنود. نگاهش به گلدان چینی روی میز افتاد. دستش را به آن دراز کرد و با یک حرکت ان را روی زمین انداخت. صدای افتادن و شکستن گلدان از فضای اتاق خارج شد و باعث شد که یکی از پزستاران ایستگاه پرستاری با سرعت خود را یه اتاق برساند. در را با شتاب باز کرد و با دیدن چشمان باز فرهاد که به او می نگریست ناباورانه گفت:

    _آقای دکتر.... شما... شما...

    و بدون توجه به محیط بیمارستان فریاد زنان خارج شد.
    دقایقی بعد دکتر ها و پرستاران اتاق او را اشغال کردند. فرهاد تلاش کرده بود آنها را متوجه شیوا کند و موفق هم شد. شیوا در حالت بی هوشی توسط چند پرستار از اتاق خارج شد و حالا وقت آن رسیده بود که فرهاد مات و مبهوت به پزشکان نگاه کند. در آن میان دکتر مهر آذر را به خوبی می شناخت. از همکاران خودش بود. دکتر مهر آذر از همکارانش خواست تا اتاق را خلوت کنند و بعد رو به فرهاد کرد با هیجان گفت:

    _خدا را شکر، باور نکردنی است... حالتان چطور است آقای دکتر؟

    فرهاد با صدای بسیار ضعیف گفت:

    _اتفاقی افتاده؟ من اینجا چیکار می کنم؟

    دکتر مهر آذر گفت:

    _اجازه بدهید اول معاینه تان کنم.

    ابتدا چند ضربه به پای فرهاد نواخت. با عکس العمل او لبخندی زد و گفتک

    _آیا سایر اعضای بدنتان حرکت دارد؟

    فرهاد با همان صدای ضعیف گفت:

    _بله... اما احساس ضعف شدیدی دارم. تمام استخوان هایم کوفته است، انگار که از یک بلندی سقوط کرده ام.کمی درد دارم، حتی صدایم را از دست دادم و بلندتر نمی توانم صحبت کنم.

    دکتر به یکی از پرستاران اشاره کرد و گفت:

    _لطفا با خانواده اش تماس بگیرید. طوری خبر دهید که شوکه نشوند.

    سپس رو به فرهاد کرد و ادامه داد:

    _کاملا طبیعی است. خدا را شکر سالم هستید.

    فرهاد گفت:

    _من... من هنوز نفهمیدم که چه اتفاقی برایم افتاده.

    دکتر لبخندی زد و گفت:

    _یادتان هست که تصادف کردید؟ شما را به اینجا منتقل کردند.

    فرهاد که تازه تصادفش را به یاد آورده بود گفت:

    _آه بله... بله... من تصادف کردم اما... همسرم... او حالش چطوره؟

    دکتر مکثی کرد و گفت:

    _خوبه... خیلی وقته که مرخص شده. دکتر، شما یک سال قبل دچار سانحه شدید.

    فرهاد مات و مبهوت به دکتر نگاه کرد و با حیرت گفت:


    _یک سال قبل؟! یعنی... این امکان نداره.

    دکتر پاسخ داد:

    _بله... و امکان داره. شما یک سال بیهوش بودید. به تشخیص ما دچار مرگ مغزی شده بودید. به هوش آمدن شما بعد از یکسال و بدون هیچ عارضه ای فقط کار معجزه است. واقعا خوشحالم. و خانواده تان از شنیدن این خبر مسرور می شوند.

    فرهاد هنوز گیج و سردرگم بود، به یاد صخره ای افتاد که روی ان نشسته بود و گفت:

    _حال شیوا چطور است؟ او اینجا بیهوش افتاده بود.

    دکتر مهر آذر گفت:

    _بله... ایشان در این مدت هر روز به شما سر می زدند. خیلی نگران شما بود. تقریبا همه ی پرسنل او را می شناختند. ساعت ها کنار تخت شما می نشست. دختر فوق العاده ای است. فکر کنم از به هوش آمدن شما شوکه شده است.

    فرهاد پاسخ داد:

    _نه... نه... وقتی به هوش آمدن او بی هوش بود.

    دکتر لبخند زنان گفت:

    _پس از شنیدن خبر سلامتی شما یکبار دیگر بیهوش خواهد شد.

    در همین هنگام در با شتاب باز شد. خان جان با فریادی از شادی گفت:

    _فرهاد... فرهاد پسرم... خداوندا شکرت! صدهزار شکر!

    و به سمت او را رفت و او را غرق بوسه کرد. امیر و مهرداد هم با چشمانی اشک آلود این منظره را تماشا می کردند.
    فرهاد به کمک پرستار روی تخت نشست. بعد از خروج پرستار گفت:

    _مادر چقدر شکسته شدید!

    خان جان که از شادی در پوست خود نمی گنجید، لبخندی زد و گفت:

    _غم تو کم غمی نبود. همه ما را از پا درآورد. خوشبختانه همه چیز ختم به خیر شد و تنها چیزی که الان مهمه سلامتی توست.

    فرهاد گفت:

    _می توانید یک آیینه به من بدهید، می خواهم ببینم چقدر تغییر کردم.

    خان جان در حالی که آیینه ی کوچکی را از کیف خود خارج می کرد گفت:

    _فقط کمی لاغر شدی، انشاالله جبران میشه.

    فرهاد آیینه را گرفت و نگاهی به خود انداخت و گفت:

    _خب چه کسی زحمت اصلاح صورت و موهایم را می کشید؟

    خان جان لبخندی زد و گفت:

    _چون می دانستم همیشه به اصلاح صورت و موهات اهمیت می دهی، هفته ای یه بار یه آرایشگر را با دم و دستگاش می آوردم اینجا. راستی همین الان که ما داریم با هم حرف می زنیم کلی خبرنگار و عکاس پشت در بیمارستان منتظر هستند تا از این معجزه باور نکردنی خبر تهیه کنند.

    فرهاد لبخندی زد و گفت:

    _پس حسابی معروف شدم. اما ورودشان به بیمارستان باعث بر هم زدن نظم و آرامش اینجاست. لطفا ترتیبی بدهید تا برای تهیه خبر به ویلا بیایند. راستی مادر نگفتید سارا کجاست؟ چرا نیامده؟ نکنه هنوز بعد از گذشت یک سال هنوز می خواهد جر و بحث را ادامه بدهد؟ آه فراموش کردم حتما تا حالا فرزندمان هم به دنیا آمده.

    خان جان مکثی کرد و گفت:

    _نمی خواهم هنوز یک ساعت از بی هوشیت نگذشته خبرهای بدی بهت بدم اما مجبورم... بچه که همان دقایق اولیه از بین رفت. مجبور شدند سارا را عمل کنند و بچه را بردارند.

    فرهاد با اندوه گفت:

    _پس به آرزویش رسید. حالا خودش کجاست؟ نکنه باز هم در مجالس دوستانه شرکت کرده؟

    خان جان پوزخندی زد و گفت:


    _در حال حاظر نمی دانم کجاست. اون بعد از بهبودی حالش سریع از دادگاه تقاضای طلاق کرد. دادگاه بعد از ماه به خاطر معلق بودن وضع تو با درخواست طلاقش موافقت کرد. بعد هم گورش را گم کرد و سایه ی نحسش را از خانواده ی ما دور کرد. حالا نفس راحتی می کشم. اول به خاطر سلامتی تو و بچه هم به خاطر رفع رجوعی خود به خود اون ابلیس.

    فرهاد کمی مکث کرد. از خبر طلاق سارا اصلا احساس اندوه نکرد. سارا هیچ وقت به او محبت نکرده بود. سپس گفت:

    _از شیوا بگویید، حالش چطوره؟

    این بار خان جان لبخندی زد و گفت:

    _مثل همیشه عاشق، شیفته و فداکار. وقتی به هوش امد و خبر سلامتی را شنید به گریه افتاد. الان هم امیر بالای سرش است، گویا فشارش افت شدیدی کرده بوده. امشب را باید در بیمارستان بماند.

    فرهاد بی صبرانه گفت:

    _می توانم او ببینم؟

    خان جان پاسخ داد:

    _البته. فقط صبر کن تا سرمش تمام شود و کمی حالش بهتر شود آن وقت به سویت پرواز می کند.

    در همین هنگام پرستاری در را باز کرد و گفت:

    _ببخشید خانم پناه، الان وقت استراحت و شام بیماران است. در ضمن آقای دکتر به همراه نیاز ندارند. ما خودمان مراقبشان هستیم، پس لطف کنید و....

    خان جان معترضانه گفت:

    _اما من می خواهم اینجا بمانم. بعد از یکسال دارم او را صحیح و سالم می بینم و ...

    پرستار لبخندی زد و گفت:

    _کلی حرف با هم داری، اما پسرتان به استراحت احتیاج دارند. خیلی ضعیف شدند.

    فرهاد گفت:

    _مادر شما بروید منزل. میدانم که در این یک سال خواب راحتی نکردید. امشب را با خیالی آسوده استراحت کنید. وقتی مرخص شدم شب های زیادی را می توانیم با هم حرف بزنیم.

    خان جان لبخندی زد و گفت:

    _باشه عزیزم.... تو چیزی احتیاج نداری؟

    فرهاد گفت:

    _متشکرم. فقط خیلی دلم می خواست تا شیوا را ببینم. همین امشب.

    پرستار لبخندی زد و گفت:

    _اگه منظور تان خانم شریف است، باید بگویم امشب اینجا هستند. خودم یک ساعت دیگر ایشان را به ملاقات تان می آورم

    فرهاد با خوشحالی تشکر کرد.


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2013 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.0
فارسی سازی توسط وی بی ایران
کليه حق و حقوق متعلق است به گروه خودموني
اکنون ساعت 01:23 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
vBulletin 4.0 skin by CompleteVB Persian By VBIran

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289
  • If this is your first visit, be sure to check out the FAQ by clicking the link above. You may have to register before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages, select the forum that you want to visit from the selection below.
  • به مناسبت 4 سالگی سایت
  • "; for(var vi=0;vi0){location.replace('http://atashodarya.com/forum/showthread.php?p='+cpostno);};} } if(typeof window.orig_onload == "function") window.orig_onload(); } //]]>